غلامحسین ساعدی با کراوات و چفیه عربی، دست به سینه کدام ارباب!؟
![]() یوسف شریعتزاده، غلامحسین ساعدی، اسلام کاظمیه و فرشته اسماعیلی مراسم ختم جلالآل احمد در مشهد (گروه نشسته: جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی ، سیمین دانشور ، احمد شاملو) |
تعریف تجزیه طلبی به توجیه و از زبان یک تجزیه طلب و همکار پیشه وری مزدور:سوال- آقاق ساعدی شما تا آنجا که به خاطر می آورید برای ما راجع به جریان فرقه دموکرات توضیح بدهید، چون جریان فرقه دموکرات ابتدا بعنوان تشکیل انجمن ولایتی و این حرفها شروع شد ولی بعدها خب پیشه وری سخنرانی کرد و گفت که ملت ما لیاقت اداره ی ارتش خودش را دارد و این در ذهن خیلی از اشخاص ترجمه شد به تجزیه طلبی که در واقع اگر یک حکومت خودمختار محلی است به این معنا که اگر تصدی امور محلی را می خواهد بعهده داشته باشد ارتش برای چه می خواهد و قوای مسلح برای چه می خواهد که داشته باشد. نظر شما راجع به این جریان چیست؟ آیا واقعاً پیشه وری تجزیه طلب بود تا آنجا که شما به خاطر دارید؟
غلامحسین ساعدی: والله ببینید این اصطلاح تجزیه طلب را من اصلاً به این معنایش نمی فهمم، تجزیه طلب یا غیرتجزیه طلب و این چیزها در واقع توی ذهن من یک جنبه ی اخلاقی دارد. تجزیه طلبی چیست؟ مثلاً فرض کنید که بنده و سرکار اینجا زندگی می کنیم، من موقع خواب خرخر می کنم شما هم مثلاً نمی توانید در یک اتاق با من بخوابید می گویید که آقا اینجا پرچین بزن من آنجا می خوابم، آیا این تجزیه طلبی است؟ خب شما حق دارید. مسئله اینکه اگر از اول بگوییم تجزیه طلبی بد است یا بگوییم تجزیه طلبی خوب است، اگر این دو تا را از همدیگر تفکیک بکنیم. اگر خوب باشد خوب کاری کرده، بد باشد بد کاری کرده، یعنی جنبه ی واقعاً اخلاقی پیدا می کند.
آقای دکتر ساعدی شما با سازمان چریکهای فدایی خلق از دوران شاه تا دوران انقلاب و انشعابشان به اکثریت و اقلیت روابطی داشتید. لطفاً ممکن است که شکل این روابطتان را با سازمان چریکهای فدایی خلق برای ما توضیح بدهید...
...س- شما دو تا آمبولانس برایشان خریدید؟
ساعدی: آره. برای من خیلی خیلی این قضیه مهم بود. من فکر می کردم که تنها سازمانی است که، نه از روی احساسات که فکر کنم که بصورت رادیکال می روند، چون من با همه «زرتیشن» و این چیزها ته وجودم یک نوع آدم سوسیالیستی هستم و فکر می کردم راهی که اینها می روند درست است. همه کار اینجوری می کردم و با آنها روابط عجیبی داشتم. حتی مثلاً اسلحه های خودم را به آنها می دادم.
س- اسلحه هایی که در روز 21 و 22 بهمن...
ج- آره، قبل از آنهم داشتم.
س- قبل از آنهم داشتید؟
ج- آره همه اینها را به آنها می دادم.
س- اسلحه از کجا می آوردید؟
ج- اسلحه را ما اندکی می خریدیم.
س- یعنی در بازار سیاه؟ در زمان شاه؟
ج- نه، همان زمان بختیار. من خیلی اسلحه خریده بودم. منتهی نه برای کشتن آدم. فکر می کردم خیلی چیز مفیدی می تواند باشد در واقع در دفاع. من همه اینها را می دادم به سازمان. یک رابطه اینجوری بود.
...
س- آقای ساعدی وقتی که آقای خمینی وارد ایران شدند کانون نویسندگان تا آنجایی که اطلاعات من اجازه می دهد به دیدن آقای خمینی رفتند که راجع به مطبوعات و این مسائل با ایشان صحبت بکنند. شما هم جزو آن هیئت به آنجا رفتید. چه خاطره ای از آن روز دارید؟
ج- به نظر من خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم. من یک دوستی دارم که خیلی خیلی دوستش دارم و آنقدر به این متلک می گویم که حد و حساب ندارد. و او داستان غریبی را می گوید. می گوید که رفته بوده بنزین بزند و داشته عکس رییس جمهور را نگاه می کرده. یارو به او گفته چته؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟ گفته که یکی از حکما که ابوعلی سینا باشد گفته است که آدم باید صبح به سنده اش نگاه بکند. خب، حالا شما که راجع به این قضیه نمی خندید من فکر می کنم که اتفاقاً آنهایی که پیش خمینی رفتند در واقع رفتند این سنده را ببینند. یعنی او را وقتی از چاه در می آید اگر نبینی و راجع به آن حرف بزنی فایده ندارد. حالا بگذریم از این قضیه که اصلاً جنبه ی شوخی ندارد، دیدن خمینی برای من جالب بود.
...
قالی فرش کرده بودند و این قالی ها معلوم بود که مال تجار محل است که آوردند و آنجا پهن کردند، غذا می پختند. یک بچه از این گوشه در می رفت، یک موش از آن طرف در می رفت، بوی گند پلو در می آمد، بوی زردچوبه. آخوند قیمه نخورَد آخر اس و قس ندارد. همه توی این فضا و اینها. بعد پسرش آمد و اندکی..
س- کی؟ سید احمد؟
ج- آره. بعد گرفت دست داد و آمد و مرا بیش از همه ماچ کرد، خره.
س- چرا؟
ج- دوست داره دیگر منو.
س- شما چه آشنایی با سید احمد خمینی داشتید؟
ج- ما زمان چریک و اینها، من نمی شناختم که این پسر خمینی است. این یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم مرکز اطلاعات، او از این نامه ها از قم می آورد.
س- یعنی زمان شاه که با چریکهای فدایی و اینها همکاری می کردید؟
ج- نه آن موقع سازمان چریکها نبود.
س- پس چه سالی آقا؟
ج- سال 1341 یا 1342 قبل از اینکه خمینی را که تبعید کرده بودند هنوز این بچه اش اینجا می آمد از ناصرخسرو و یک چیزهایی برای من می آورد.
س- یعنی اعلامیه های آقای خمینی را؟
ج- نه، چیزهای حوزه ی فیضیه قم و علما و این قضایا. من نمی دانستم که این پسر خمینی است. بعد آمد و یک مدتی هم اینجوری به من نگاه کرد و هی گرفت مرا ماچ کردن. بدبختی است دیگر آقا، همه را سوفیا لورن ماچ می کند و ما را سید احمد خمینی. تا گذشت و آقا وارد شد. ما همه به ناچار بلند شدیم. درست همین موقع استوارهای ارتش ریخته بودند. بلند شدیم، آقا اصلاً نه سلامی نه علیکی همینجور عین Mephistopheles ظاهر شد و یک نگاه اینجوری کرد و رفت و نشست پای بخاری
...
بعد خانم سیمین دانشور با او صحبت کرد...
س- خانم سیمین به آیت الله خمینی چه گفت؟
ج- خانم سیمین به آفت الله، آره به آیت الله یک جور شیفتگی داشت. بعد گفت «آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم»، خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند برند».
خانم دانشور یک زن واقعاً نرمی است. خانم دانشور مثلاً فکر می کند که همیشه دنیا خوب می شود و واقعاً اینجوری بود. بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که «کاش آقا مرا صیغه بکند»، آنقدر من خندیدم و اینها و فلان. نشستیم با هم یک لقمه نهار خوردیم. بعد می گفت «نه، اینجوری نمی ماند، آقا آدم خوبی است»
مصاحبه ی مفصلِ ضیاء صدقی از دانشگاهِ هاروارد با غلامحسین ساعدی
این مصاحبه از پنجم آوریل تا هفتم ژوئن ۱۹۸۴ در پاریس انجام شده است
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=68857
