Featured post

Friday, 18 December 2015

عصار خانه سیاه

عصار خانه سیاه


سالها پیش، زمانی که واژه رستاخیز را به کودتا عوض کردند، یک مشت عوضی انقلاب سپید را به دسیسه سرخ بدل کردند و به نیرنگ، دسیسه سرخ را در یک کودتای سیاه، سر بریدند. از آن زمان تا کنون مردم نالایق، رویشان سیاه و چشمشان سرخ است.
مردمی که از آن زمان در دوره های چهار ساله یا هشت ساله زیر فشار یوغ بردگی، باز در اشتباه تاریخی خود تکرار می شوند.




و برای گریز از این تسلسل هر بار رنگ یوغ شان را خود انتخاب می کنند!
رای می دهند، به امید این که با خروج رهبر یا رئیس نظام از دایره قدرت، خط مشی سیاسی حکومت تغییری معنادار پیدا کند! غافل از اینکه نظام جمهوری اسلامی، متکی به فرد نیست بلکه وابسته به ساز و کار کلان قدرت می باشد.
در این تکرار بی حاصل، همچون اسب عصاری دوره ای بنی صدر و رجایی لُکه* عصاری هستند و زمانی سردار سازندگی نقش چوب یا لُکه عصاری را بازی می کند و دوره ای شیخ تمیز و هشت سالی ژنده ای کثیف!
و اکنون در این دور باطل نوبت به حسن کلید رسیده است که نقش لُکه را ایفا کند.
همچنان سنگ روی سنگ عصارخانه می چرخد و هر از گاهی لُکه های فرسوده تعویض می شوند و شیره مملکت زیر فشار سنگها گرفته می شود.

چیزی که ثابت است، چشم بندی است که بر گردن اسب عصاری همچنان بسته است!

*«لُکه: چوب بلندی که سنگ آسیاب را به گردن اسب یا شتر عصاری متصل می کند»

Monday, 16 November 2015

وحشت بزرگ



زمانی که چوب تروریسم اسلامی بر گرده ملت غرب نیز نشست و اشک مردمان اروپا را که از دور دستی به آتش داشتند در آورد؛ بسیاری بنی آدم شدند اعضای یکدیگر! و شعار دادند که: چو عضوی به درد آورد روزگار. دگر عضوها را نماند قرار. تو کز محنت دیگران بی غمی ...


و در قبال یادآوری ما: که این که می گذرد نتیجه آن بود که گذشت! ؛ گلایه کردند: که این رسم آدمیت نیست، که مردم بی گناهند و از دولتهایشان جدا ! ؛ و خاطره های گذشته را به امروز گره نزنید! و ...


در پاسخی کوتاه گفتم:

ما از واقعه هولناک پاریس خوشنود نیستیم و در غم آنها شریک هستیم

ما از واقعه هولناک پاریس خوشنود نیستیم و بهتر از هر ملت دیگری درک می کنیم درد تازیانه اسلام تازیان را. ولی خودمان آنقدر جگرخونیم که مجال دلسوسزی برای دیگر بنی آدم نمی ماند، بنی آدمی که خودشان دانسته یا نادانسته در شعله ور شدن این آتش نقش بسزایی داشته اند فراموش نکنیم که مردم بی گناه اروپایی با پول فروش ادوات جنگی دولتشان به جهان سوم، زندگی به نسبت مرفهی به دست آورده اند و هرگز به این فکر نمیکنند که در آرامش و رفاه زندگی می کنند به قیمت خون دیگر بنی آدم!
به این فکر نمی کنند که سیاست دولتشان برای بدست آوردن نفت ارزان تر، ملتی را از دروازه های تمدن بزرگ به گرداب وحشت بزرگ پرتاب کرد و این وحشت بزرگ اینک دامن خودشان را هم گرفته است و برای مثال به عنوان دموکراسی پیرمرد روان پریش و ضد بشر را به عنوان « قدیس در تبعید » معرفی و حمایت کردند و در مقابل باز شدن دروازه های تمدن بزرگ، کنفرانس گوادالوپ تشکیل دادند به سوی وحشت بزرگ. 



Friday, 13 November 2015

حملات تروریستی پاریس و حالا در پاریس


تیراندازی در مرکز پاریس دست کم چهل کشته بر جای گذاشت. 

(خاطره نوفلوشاتو برایم زنده شد)

۷ ژانویه گذشته پاریس شاهد حملات تروریستی مشابهی بود که خونبارترین آن‌ها به مجله کاریکاتور شارلی ایبدو روی داد. در این حمله ۱۲ تن کشته و ۱۱ تن دیگر زخمی شدند. گروه دولت اسلامی موسوم به داعش مسئولیت این حملات را بر عهده گرفت.

(خاطره نوفلوشاتو برایم زنده شد)


موسیو میشل فوکو فیـل ـسوف فرانسوی ازخمینی با تعبیر «قدیس پیری که در پاریس است» یاد می‌کرد و معتقد بود مردم ایران از هر قشری به او عشقمی‌ورزند.!!


*موسیو و مستر فیل.سوف!

 وقتی روی زمین سفت بشاشی میپاشه توی صورت خودت...این اول راه است

Friday, 23 October 2015

اعتقادات مهیب

من  از یک حکومت و جامعه اسلام زده از میهنم فرار کرده ام و با شنیدن صدای اذان و دیدن گنبد مساجد و مسلمانهای رنگارنگ تندرو که چه بکشند و چه کشته شوند، با پیامبرشان محشور می شوند به بهشت! ، حالم بد می شود!
نه همه مسلمانها ! ، موجوداتی که وقتی آنها را می بینی قبل از هر چیز متوجه مسلمان بودنشان می شوی، موجوداتی که از جامعه اسلامی خودشان فرار کرده اند و حاظر به هماهنگی با جامعه جدید نیستند! و می خواهند کشور میزبان را به شکل کشور خودشان درآورند!
اینجاست که باید کسی راه بازگشت به مدینه دلخواهشان را نشانشان دهد.


اینجا منظور به ایران و منطقه نیست که به هر دلیل و منطق، خاک اسلام به سرش نشسته و رو به نابودی است.
هدف سخن که تنها درد دلیست برای خودی ها وگرنه گوش شنوا و علاقه مندی به  مطلب من نیست
منظور مردم میزبان و کشور و سیاست آن است که بی مهابا سفره بزرگ و مفت پهن کرده اند برای مدعیان خودخواهی که در جهنم هم دست از سر دیگران بر نمی دارند، بهشت که میراث پدرشان است
جمعیتی که در ابتدا با مظلوم نمایی و سربه راهی وارد می شوند و بعد مانند قارچ سمی همه جا را آلوده می کنند
موجوداتی که یادشان می رود باید خود را با فرهنگ کشور میزبان وفق دهند و با قدرت به تخریب فرهنگ اطرافیان می پردازند و سعی می کنند آن کشور و مردمش را به سرزمینی بدل کنند که از آن گریخته اند!
جمع که می شوند از حسن نیت و مهربانی میزبان سوءاستفاده می کنند و در ابتدا مسجد می سازند و بعد میکروفن و بلندگویی و اذان و ...
گوش و چشم و روان آدم را می آزارند و به حقوق دیگران تجاوز می کنند و انتظار دارند دیگران یا مانند خودشان شوند یا به عقایدشان احترام بگذارند، نمونه آنرا می توان در برخی شهرهای اروپا دید
به راحتی دین و آیین و فرهنگ دیگران را تحقیر می کنند و به لجن می کشند و آنوقت اگر کسی به پیامبرشان گفت بالای چشمت ابروست، وامسیبتا!
امیدوارم جایی را که از شر اسلام به آن پناه آورده ام، بیش از این آلوده نکنند

Thursday, 1 October 2015

هجوم زامبی ها



فکر کنم،یک فیلم دیده بودم که دکتری به نام «هیومن رایت»، در آزمایشگاهی به نام «میدل ایست»، ویروسی را پرورش و نمو داد که انسانها را به گونه ای زامبی «Crescent» تبدیل می کرد..
وظیفه زامبی«Crescent» این بود که الماس سیاه را از دل سنگ بیرون بیاورد برای دکتر هیومن رایت!
آخر فیلم، زامبی ها که تعداشان بسیار زیاد شده بود و تمام سرزمین میدل ایست را سوزانده و نابود کرده بودند، با محموله الماس وارد خانه دکتر هیومن شدند...


Tuesday, 7 July 2015

غلامحسین ساعدی




غلامحسین ساعدی با کراوات و چفیه عربی، دست به سینه کدام ارباب!؟


 یوسف شریعت‌زاده، غلامحسین ساعدی، اسلام کاظمیه و فرشته اسماعیلی
 مراسم ختم جلال‌آل احمد در مشهد
(گروه نشسته: جلال آل احمد، غلامحسین ساعدی ، سیمین دانشور ، احمد شاملو)


تعریف تجزیه طلبی به توجیه و از زبان یک تجزیه طلب و همکار پیشه وری مزدور:سوال- آقاق ساعدی شما تا آنجا که به خاطر می آورید برای ما راجع به جریان فرقه دموکرات توضیح بدهید، چون جریان فرقه دموکرات ابتدا بعنوان تشکیل انجمن ولایتی و این حرفها شروع شد ولی بعدها خب پیشه وری سخنرانی کرد و گفت که ملت ما لیاقت اداره ی ارتش خودش را دارد و این در ذهن خیلی از اشخاص ترجمه شد به تجزیه طلبی که در واقع اگر یک حکومت خودمختار محلی است به این معنا که اگر تصدی امور محلی را می خواهد بعهده داشته باشد ارتش برای چه می خواهد و قوای مسلح برای چه می خواهد که داشته باشد. نظر شما راجع به این جریان چیست؟ آیا واقعاً پیشه وری تجزیه طلب بود تا آنجا که شما به خاطر دارید؟ 

غلامحسین ساعدی: والله ببینید این اصطلاح تجزیه طلب را من اصلاً به این معنایش نمی فهمم، تجزیه طلب یا غیرتجزیه طلب و این چیزها در واقع توی ذهن من یک جنبه ی اخلاقی دارد. تجزیه طلبی چیست؟ مثلاً فرض کنید که بنده و سرکار اینجا زندگی می کنیم، من موقع خواب خرخر می کنم شما هم مثلاً نمی توانید در یک اتاق با من بخوابید می گویید که آقا اینجا پرچین بزن من آنجا می خوابم، آیا این تجزیه طلبی است؟ خب شما حق دارید. مسئله اینکه اگر از اول بگوییم تجزیه طلبی بد است یا بگوییم تجزیه طلبی خوب است، اگر این دو تا را از همدیگر تفکیک بکنیم. اگر خوب باشد خوب کاری کرده، بد باشد بد کاری کرده، یعنی جنبه ی واقعاً اخلاقی پیدا می کند.

آقای دکتر ساعدی شما با سازمان چریکهای فدایی خلق از دوران شاه تا دوران انقلاب و انشعابشان به اکثریت و اقلیت روابطی داشتید. لطفاً ممکن است که شکل این روابطتان را با سازمان چریکهای فدایی خلق برای ما توضیح بدهید...
...س- شما دو تا آمبولانس برایشان خریدید؟
ساعدی: آره. برای من خیلی خیلی این قضیه مهم بود. من فکر می کردم که تنها سازمانی است که، نه از روی احساسات که فکر کنم که بصورت رادیکال می روند، چون من با همه «زرتیشن» و این چیزها ته وجودم یک نوع آدم سوسیالیستی هستم و فکر می کردم راهی که اینها می روند درست است. همه کار اینجوری می کردم و با آنها روابط عجیبی داشتم. حتی مثلاً اسلحه های خودم را به آنها می دادم.
س- اسلحه هایی که در روز 21 و 22 بهمن... 
ج- آره، قبل از آنهم داشتم.
س- قبل از آنهم داشتید؟
ج- آره همه اینها را به آنها می دادم.
س- اسلحه از کجا می آوردید؟
ج- اسلحه را ما اندکی می خریدیم.
س- یعنی در بازار سیاه؟ در زمان شاه؟
ج- نه، همان زمان بختیار. من خیلی اسلحه خریده بودم. منتهی نه برای کشتن آدم. فکر می کردم خیلی چیز مفیدی می تواند باشد در واقع در دفاع. من همه اینها را می دادم به سازمان. یک رابطه اینجوری بود.
...

س- آقای ساعدی وقتی که آقای خمینی وارد ایران شدند کانون نویسندگان تا آنجایی که اطلاعات من اجازه می دهد به دیدن آقای خمینی رفتند که راجع به مطبوعات و این مسائل با ایشان صحبت بکنند. شما هم جزو آن هیئت به آنجا رفتید. چه خاطره ای از آن روز دارید؟
ج- به نظر من خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم. من یک دوستی دارم که خیلی خیلی دوستش دارم و آنقدر به این متلک می گویم که حد و حساب ندارد. و او داستان غریبی را می گوید. می گوید که رفته بوده بنزین بزند و داشته عکس رییس جمهور را نگاه می کرده. یارو به او گفته چته؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟ گفته که یکی از حکما که ابوعلی سینا باشد گفته است که آدم باید صبح به سنده اش نگاه بکند. خب، حالا شما که راجع به این قضیه نمی خندید من فکر می کنم که اتفاقاً آنهایی که پیش خمینی رفتند در واقع رفتند این سنده را ببینند. یعنی او را وقتی از چاه در می آید اگر نبینی و راجع به آن حرف بزنی فایده ندارد. حالا بگذریم از این قضیه که اصلاً جنبه ی شوخی ندارد، دیدن خمینی برای من جالب بود.
...
قالی فرش کرده بودند و این قالی ها معلوم بود که مال تجار محل است که آوردند و آنجا پهن کردند، غذا می پختند. یک بچه از این گوشه در می رفت، یک موش از آن طرف در می رفت، بوی گند پلو در می آمد، بوی زردچوبه. آخوند قیمه نخورَد آخر اس و قس ندارد. همه توی این فضا و اینها. بعد پسرش آمد و اندکی..
س- کی؟ سید احمد؟
ج- آره. بعد گرفت دست داد و آمد و مرا بیش از همه ماچ کرد، خره.
س- چرا؟
ج- دوست داره دیگر منو.
س- شما چه آشنایی با سید احمد خمینی داشتید؟
ج- ما زمان چریک و اینها، من نمی شناختم که این پسر خمینی است. این یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم مرکز اطلاعات، او از این نامه ها از قم می آورد.
س- یعنی زمان شاه که با چریکهای فدایی و اینها همکاری می کردید؟
ج- نه آن موقع سازمان چریکها نبود.
س- پس چه سالی آقا؟
ج- سال 1341 یا 1342 قبل از اینکه خمینی را که تبعید کرده بودند هنوز این بچه اش اینجا می آمد از ناصرخسرو و یک چیزهایی برای من می آورد. 
س- یعنی اعلامیه های آقای خمینی را؟
ج- نه، چیزهای حوزه ی فیضیه قم و علما و این قضایا. من نمی دانستم که این پسر خمینی است. بعد آمد و یک مدتی هم اینجوری به من نگاه کرد و هی گرفت مرا ماچ کردن. بدبختی است دیگر آقا، همه را سوفیا لورن ماچ می کند و ما را سید احمد خمینی. تا گذشت و آقا وارد شد. ما همه به ناچار بلند شدیم. درست همین موقع استوارهای ارتش ریخته بودند. بلند شدیم، آقا اصلاً نه سلامی نه علیکی همینجور عین Mephistopheles ظاهر شد و یک نگاه اینجوری کرد و رفت و نشست پای بخاری
...
بعد خانم سیمین دانشور با او صحبت کرد...
س- خانم سیمین به آیت الله خمینی چه گفت؟
ج- خانم سیمین به آفت الله، آره به آیت الله یک جور شیفتگی داشت. بعد گفت «آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم»، خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند برند».

خانم دانشور یک زن واقعاً نرمی است. خانم دانشور مثلاً فکر می کند که همیشه دنیا خوب می شود و واقعاً اینجوری بود. بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که «کاش آقا مرا صیغه بکند»، آنقدر من خندیدم و اینها و فلان. نشستیم با هم یک لقمه نهار خوردیم. بعد می گفت «نه، اینجوری نمی ماند، آقا آدم خوبی است»


مصاحبه ی مفصلِ ضیاء صدقی از دانشگاهِ هاروارد با غلامحسین ساعدی 
این مصاحبه از پنجم آوریل تا هفتم ژوئن ۱۹۸۴ در پاریس انجام شده است
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=68857

Saturday, 23 May 2015

فاشیسم چیست؟


دو واژه ای که  توده ها اصول و مفاد آن واژه را پلتـ ـفرمِ مذهب یا سنت خود می دانند و یا آن اصول را افتخار و حق خود می دانند

و در ژست و یا در عمل به آن مفاد از یکدیگر سبقت می گیرند؛
اما، خود واژه را برای فحش و ناسزا و بهانه حمله به هم به کار می برند،
  واژه «فاشیسم و شوونیسم» است!
واژه هایی که با زدن برچسب آن به دیگران، خود را مظلوم و سزاوارِ کمک و همدلی می دانند!
در حالی که اعتقاد و تعصب به تک تک مفاد آن واژه، ساختار دین و مذهب یا فرهنگ و یا تاریخشان می باشد که به آن افتخار و تبلیغ می کنند.
خدایی ناکرده منظورم با "یهودیسم" نیست! که قبول دارم در طول تاریخ، یهودیان مظلوم تر از حسین و تنها تر از علی بوده اند!


روی سخنم با "مظلوم_ایسم" های قومی هم وطن هم نیست! که خودشان قرنها در ایران یا محدوده خودشان قدرت حاکم را در دست داشته اند و بر هم تباران خودشان و دیگر اقوام ظلم کرده اند و امروز بقیه را شوونیسم می خوانند.
کاری هم  به "چه ایسم" ها و "سرخ ایسم" ها ، ندارم که در روزگار معاصر تنها با شعار سوسیالیستی ، بقیه مفاد و اصول فاشیسم را  با اقتدا و تقدس چگوارا و عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح و با تبلیغ روح رزم جویی، مو به مو عمل کرده اند.

 ( مفاد و اصول واژه فاشیسم:  ۱-عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح     ۲- مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی  ۳- مخالفت با لیبرالیسم   ۴- توتالیتر بودن  ۵- تقدس پیشوا تا سرحد امکان  ۶ - مخالفت با دموکراسی  ۷- قهرمان‌پرستی   ۸- تبلیغ روح رزم جویی  ۹- نظام تک‌حزبی )






تکلیف "اسلامیست" ها نیز برای همه روشن است که به وضوح و با وقاحت، مفاد تعریف شده "ایسم" های بدنام را پلتــ فرمِ ایدئولوژیِ سیاه خود می دانند.

اینجا روی سخن من با هم میهنان "خودیسم" بهائی است!
هم میهن بهایی من!
جهان وطن های بی وطن چوب حراج بر میهن زدند؛ گفتی سیاسی نیستم!
«موالی
_ایسم» های وطن فروشِ تازی نشان، بر فرهنگ و تمدن ما رنگ سیاه پاشیدند؛ گفتی سیاسی نیستم!
سرخ و سیاه با هم ساختند و تیزابِ تجزیه بر پیکر میهن پاشیدند و در جواب اعتراض من، 

من را فاشیست یا شوونیست خطاب کردند،
گفتی سیاسی نیستم!
زرتشتی،مسیحی،کلیمی،درویش و بی دین را زدند،شکنجه دادند،کشتند یا آواره کردند؛ گفتی سیاسی نیستم!
به جامعه بهایی ظلم کردند، زندان کردند ، اعدام کردند ، بهاییان را نجس خواندند و تعداد زیادی را کوچ دادند ؛ گفتی سیاسی نیستم و تو شکایت به بیت العدل بردی!

هم میهن بهایی من!
در همه این سالها من سیاسی بودم و صدای تو شدم . اما تو صدای بیت العدل بودی، چون سیاسی نبودی!
تو هم وطن من بودی ولی هم وطن تو نبودم! چون سیاسی نیستی!
تو درد وطن نداری، چرا که تو قبل از اینکه خود را ایرانی بدانی، بهایی هستی!
سیاسی نیستی، درد وطن نداری؛ چون ایرانی نیستی!

چون بهایی هستی!

Friday, 22 May 2015

چپ فانتزی

رضا براهنی: ساواک مرا به پنکه سقفی بست و درحال چرخش به من تجاوز کرد‼





پا نوشت:

ادعای فانتزی رفیق #رضا_براهنی که به روزنامه نیویورک تایمز رسید و سپس در شبکه های اجتماعی نیز به ریشخند گرفته شد، تنها گوشه طنز این کارتون می باشد که مصداق بسیاری از مدعیون جهان وطن و تجزیه طلب است.

اما چیزی که بیشتر مورد نظراین طرح هست، تصویر چپ اسطوره های از این قماش هست که بر «چینه» ذهن نا آگاه این روشنفکر نما ها و طرفدارانشان نقش بسته است. تصویر یک چریک بی رحم و خشن آرژانتینی به نام ارنستو چه گوآرا که امروزه، رفقا از چینه اتاق به دیوار و پرفایل مجازی خود انتقال داده اند.

تصویر ال چه یا افرادی مانند خسرو روزبه و یا چپ سبیل دیگری را به عنوان اسطوره خود در پروفایلشان معرفی می کنند و در باره انسانیت و حقوق بشر چپ فرسایی می فرمایند. شعبان جعفری را بی مخ می نامند و از شقاوت و آدمکشی او مرثیه ها می بافند.

شاید تنها خصلت خوبی که چگوارا داشت و تنها خصلتی است که مریدانش از او تقلید نمی کنند، صداقت نسبی او بود! ؛به این معنی که، «ال چه»  بی رحمی ها و مقداری از کارهای زشت و جنایاتش را در نامه ها و خاطراتش اعتراف کرده،گرچه با افتخار!
چگوارا در آوریل ۱۹۶۷، درحالی که از روی تجربه صحبت می‌کرد، عقاید قاتلانه‌اش درباره عدالت را در “پیغام به (نشریه) ترایکانتیننتال” جمع بندی می‌کند: “نفرت بعنوان عنصر مبارزه؛ نفرت بی تساهل نسبت به دشمن، می‌تواند انسان را فراتر از محدودیت‌های انسانی سوق دهد، و اینگونه او را به یک ماشین کشتار موثر، خشن، گروهی و خونسرد تبدیل ‌می‌کند.”
یا شاملو شاعر معتاد چپ مغز به این اعتراف می کند که مدح خسرو روزبه در شعرش از روی نا آگاهی بوده و آن شعر را پس می گیرد.
احمد شاملو وقتی مطلع شد ترور محمد مسعود کار خسرو روزبه بوده با خشم نوشت:
«مناسبت این شعر – اعدام خسرو روزبه – برای همیشه منتفی است. بشر اولیه‌ ‌ای که تنها برای ایجاد بهره‌برداری سیاسی حاضر شود در مقام جلادی فاقد احساس، دست به قتل نفس موجودی حتا بی‌ارج‌تر از خود بیالاید تنها یک جنایت‌کار است و بس. تایید او، به هر دلیل که باشد، تایید همهٔ جلادان تاریخ است. متاسفانه بسیار دیر به اقاریر این شخص دست یافتم.»

ولی کماکان رفقای امروز، کاسه داغ تر از آش هستند و در جو چریک بازی!

Friday, 1 May 2015

داستان کوتاه از کتاب ظلمات عدالت ،ابوالقاسم پاینده



ترازوی معیوب




پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه شلوارش از بالای زانو نبود ، پیراهن از چند جا دریده بود ، شیاری عمیق به گونه داشت . دو دندان سیاه ودراز از لثه ی عورش بیرون زده بود یک گروه بچه قد ونیم قد به دنبال داشت ، شمردنشان آسان نبود ، در هم می لولیدند ، آرام نداشتند ، نه تا بودند ، نه ، ده تا ، یکی هم زیر چادر پاره پاره مادرش خزیده بود . یازدهمی هم به پستان زن لاغر زردنبوچسبیده بود ، که هق هق می کرد ومی نالید که خدایا با این نان خورها ی زبان نفهم چه کنم! چیزی جانخراش ولرزش آور در صدایش موج می زد : صدای انسان نبود ، نای خام زندگی بود ، صدای ماورای قرون بود ، ناله حیوان غار بود .

گناه ، محقق بود ، ده گرم سوخته - مرزخطر - از جیب متهم در آورده بودند.

 شرح قضیه ، با مرکّب آبی غلیظ وامضا های کج وکوله ،اما موثر ومعتبر ، به کاغذ نقش یبسته بود ، رشته های عنکبوت تقدیر به گردن مکس قضا زده ، محکم شده بود می باید چند ماه در زندان بماند و زن لاغر واین کپسولهای زنده ای که به جبر زندگی از شکمش بیرون ریخته بودند ، در چنگال زمانه ول شوندتا بگیرد وبفشارد وبدرد ونابود کند و از خرده ریزشان روسپی کوچه وبچه قهوه خانه وچاقو کش وشب رو و دزد وآدمکش بسازد تا کارخانه داد ، از کمبود مایه های خام از کار نماند وزندان بایر نشود .

قاضی گفت زن را خاموش کنند . اوراق را   زیرورو کرد ، ورقه اصلی را خواند، امضا را دید ،وچهره اش در هم شد. خطّ ملال را در صورتش خواندم، درخود گم شده بود. لحظه ای دراز در اندیشه بود، جانش از کشاکش پر شده بود. جزرومدّ اندیشه را در چهره اش آشکار می شد دید.

عاقبت لبخند زد . لبخندتلخ، نشان ختم کشاکش بود. چشمانش برق زد .از جا برخاست ، شمیز را زیر بغل گرفت ، گویی مرا از یاد برده بود .وقتی جلو من رسید آشکارا یکّه خورد ، گفت : « ببخشید، باید بروم ، کار فوری است ، فرصت از دست می رود، پرونده نقص دارد.» و چون خفته ی شبگرد با گام های استوار از اطاق بیرون جست .

ضجه ی زن بالا گرفت . از پشت پنجره دیده می شد ، چادر چهار خانه ی وصله داری به سر داشت . گونه های استخوانیش به رنگ زردچوبه بود، شیرخوار چون کنه به پستان شل و ولش چسبیده بود و به شدت می مکید . ده موجود انسانی ، مردان و زنان آینده ، به دورش حلقه زده بودند ، چیزی به جای لباس به تنشان بود که کهنه فروش دوره گرد به دو سوزن نمی خرید . چهره ها رنگ نداشت ، گفتی اسکلت های پوست دار گریخته از گورستان ، بودند . دخترک هفت ساله ، کچل بود. پسرک سیزده چهارده ساله ،دو تا گیوه تا به تا به پا داشت که یکی رووه نداشت و با یک نخ سیاه به پا بند بود، بقیه پا برهنه بودند.

چیزی نگذشت که قاضی برگشت ، چهره اش روشن بود ، از من معذرت خواست ، گفت : « باید محل را می دیدم ، ترازو معیوب بود. اشکال رفع شد، پرونده را کامل کردم » . لبخندش تلخ نبود .

پرونده را زیر و رو کرد . چند خطی نوشت و متهم را پیش خواند ، قیافه اش عبوس شد . گفت : « این با ر بخت کمک کرد ، از بند جستی، اما وای به حالت اگر یک بار دیگر گذرت اینجا بیفتد . بیا اینجا را امضا کن و برو گم شو ، دیگر اینجا نبینمت .»

متهم سر فرود آورد و رفت . زن بلند خندید ، سر به آسمان برداشت و دعا کرد . بچه هابه دور پدر ریختند و از شادی جیغ کشیدند ، اردوی فلاکت براه افتاد .

تقدیر شوم تغییر مسیر داده بود . قاضی از پنجره نگاه می کرد ، چهره اش شکفته شد، گفت :« اشتباه کرده بودند ، ترازو درست نبود ، سوخته ها نه گرم بود ، یک گرم از نصاب قانونی کمتر ، فقط یک گرم .» و لبخند زد .

چهره ی خندانش از این دنیا نبود ، هاله ای از نور خدا داشت .

Saturday, 25 April 2015

پریوش یا ریحانه

پریوش،همان جوری زندگی کرد و مُرد که خودش انتخاب کرده بود




نه اینکه نمیخوام از مردنش متاسف باشم،نه!
ولی وقت نمی کنم!
یعنی بیشتر از نوع زندگیش، متاسف هستم تا مردنش.
یعنی آنقدر خواهران و مادران هموطنم، با اسید و شکنجه و اعدام و سنگسار و خودکشی ناخواسته، فنا شدند که فرصتی برای غصه خوردن ندارم،برای کسان و ناکسانی که با لباس زرد و سرخ یا سیاه، پای صندوقهای رای و نمایشهای ساندیسی زندگی کردند و حالا میلیونی می میرند.
ولی بیشتر از همه متاسف هستم برای آن دسته آدمهایی که با تریپ روشنفکری و حقوق بشری، دارن عزا داری می کنند برای این خانمِ عمل تمام.
همانهایی که دلشون برای سربندی کثیف سوخته بود و مرگ را حق ریحانه می دانستند!
حالم از خودتون و اون قیافه حقوق حشریتون بهم میخوره!

Friday, 10 April 2015

پیوند رگ غیرت

از ۱۴۰۰ سال پیش بارها مورد تجاوز عرب بوده ایم و با افتخار خود را سید و سادات نامیده ایم .
سال ۱۳۶۶ ، ۲۷۵ ایرانی را عربستانی ها  در کنار خانه ی الله کشتند و زنانشان را ربودند و به آنها تجاوز کردند،بسیاری از آنان هرگز به خانه بازنگشتند. عده ای چند روزی رگ غیرتشان بلند شد و بعد سپردند و توکل کردن به الله! و فراموش کردند.
این بار هم در میان بازی لغو تحریم! و جام زهر و زوزه های بنفش و رقص خیابانی خوش باوران بی رگ، دوباره به صلاح زمان و مکان، رگ غیرت پیوندی این مردم را غلغلک داده اند.
رژیم اسلامی، امروز به خشم! ملی نیاز دارد تا  یمن را وکالت کند وعرب را سیاست و تا جام زهر دیگر از این ستون تا آن ستون فرجی بیابد.
غیرتمندان سیّد پناه، این را هم به زودی از یاد خواهند برد و در کنار خمس و زکات، حج را هرگز فراموش نخواهند کرد.
تقبل الله حاجی

Thursday, 19 February 2015

Saturday, 7 February 2015

تجمع بر اندازان در روز شوم 22 بهمن

تجمع بر اندازان در روز شوم 22 بهمن




جهت اعتراض به واقعه اسفناک در روز شوم و تاریک 22 بهمن 57 نجمعی اعتراضی در مقابل لانه جاسوسی و تروریستی نظام ولایت فقیه در استکهلم با حضور ایرانیان آزادی خواه ، و سکولار برگزار میکردد از تمامی هموطنان عزیز با هر دیدگاه سیاسی دعوت بعمل میاید جهت هر چه با شکوه تر شدن این تجمع اعتراضی در این گردهم آیی شرکت نموده تا بار دیگر وحدت و هصدائی خود را در اعتراض به این رژیم اشغالگر به گوش اشغالگران ایران و آزادیخواهان جهان برساتیم . به امید آزادی ایران و ایرانی از یوغ اشغالگران*این آکسیون به همت و تلاش دوستان مبارز و آزادی خواه در استکهلم تدارک دیده شده . با سپاس از دوست خوبم حسن جعفری برای دعوت از من و شما دوستان گرامی*


Sunday, 25 January 2015

کتاب ۲۳ سال علی دشتی

کتاب ۲۳ سال،  نوشتهٔ علی دشتی نویسنده ایرانی دربارهٔ زندگی محمد پیامبر اسلام است. این کتاب در سال ۱۹۷۳ میلادی نوشته شده‌است اما به دلایلی در سال ۱۹۷۴ در بیروت انتشار یافته‌است. پس از انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۹۷۹ میلادی، دشتی نوشته‌های خود را توسط گروه‌های زیر زمینی مخالف دولت ایران منتشر ساخت. این کتاب از کتابهای ممنوعه در ایران بشمار می‌آید.

برای دانلود pdf کتاب روی عکس زیر کلید کنید

Saturday, 24 January 2015

کتاب خمینی در فرانسه، نوشته دکتر هوشنگ نهاوندی

اگر در یک جمله بخواهیم دسیسه یا انقلاب ۵۷ در ایران و بسط و تبعات آن تا امروز در منطقه و جهان غرب را علت یابی کنیم؛ سخن شاهنشاه آریامهر بهترین است: 

اتحاد نامقدس ارتجاع سرخ و سیاه                                                                               (کورش معصومی فر)


اقامت (آیت‌الله)‌‌ٌ خمینی دجال، در پاریس پر حرف و حدیث ترین فصل از انقلاب ایران در بهمن سال ۱۳۵۷ به شمار می‌رود. با وجود صدها کتاب و هزاران مقاله‌ای که تاکنون در این زمینه منتشر شده، بخش‌هایی از این دوران حساس تاریخ معاصر، همچنان در هاله‌ای از ابهام مانده است.





امروزه با افشا شدن مقداری از اسناد و مدارک طبقه بندی شده بر همگان آشکار است اتحاد سیاسی سران کشورهای غرب از یک طرف و اتحاد نامقدس ارتجاع سرخ و سیاه! از طرف دیگر ، برای خاتمه دادن به شکوه ۲۵۰۰ ساله پادشاهی ایران زمین و ایجاد حکومت اسلامی مرتجع نقش اساسی بوده است.



کنفرانس گوادلوپ تُفی بود سربالا که در ژانویه ۱۹۷۹/دی ۱۳۵۷ توسط رؤسای دولت ۴ قدرت مهم بلوک غرب (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی) در جزیره گوادلوپ ، پرتاب شد و اکنون این تُف سربالا به صورت خودشان برگشته که؛ این هنوز از نتایج سحر است، باشند تا صبح دولتشان بدمد..

کتاب دکتر هوشنگ نهاوندی؛ «خمینی در فرانسه»



حاوی نگاهی نو و مروری است گیرا و خواندنی بر اسناد معتبری که از دوران یاد شده بر جای مانده است.
این کتاب یک بحث سنگین تاریخی است که از شب قتل نادرشاه افشار آغاز می شود و به درگذشت محمدرضا شاه پهلوی در قاهره خاتمه می یابد.
کتاب نهاوندی جالبترین سناریوی قدرت سیاسی ایران در سال های آخر رژیم است، کتاب دریایی است از موج در موج مملوّ از اطلاعات دست اوّل.
این کتاب فصولی نُه گانه دارد به شرح حوادث و تحولات قدرت سیاسی ایران طی 16 سال که نویسنده مهرۀ پیوسته غلتان آن بوده است. هوشنگ نهاوندی وزیر جوان دولت منصور بود سپس رئیس دانشگاه شیراز شد.

57 صفحه از کتاب 752 صفحه ای به 813 سند و مدرک رجوع شده است که کاری است کارستان که کار هر کسی نیست و باید به ایشان دست مریزاد گفت. او دو سال وزیر آبادانی و مسکن بود، سپس حسب الأمر پادشاه رئیس دفتر شهبانو شد.

این کتاب را رایگان میتوانید در ایـنـجــــا  بخوانید

Wednesday, 21 January 2015

اندر باب شارلی هبدو و حومه

اندر باب شارلی هبدو و حومه یا بهتر بگویم نوفلوشاتو و حومه!



 اجرای طرح زیباسازی شهری



براستی آفــــــرین!

*نام مرکز تولید و صدور زباله های خطرناک*
برای خیابانهای تهران پسندیده نیست


دو کتاب ،پشت پردهای انقلاب - اعترافات جعفرشفیع زاده و اعترافات حسین بروجردی

برای دانلود کتاب روی یکی از چهار لینک زیر کلید کنید









کتاب “در پشت پرده های انقلاب” اعترافات “جعفر شفیع زاده“ در پشت پرده های انقلاب، اعترافات «جعفر شفیع زاده» فرمانده پیشین واحد مخصوص انقلاب اسلامی ایران و محافظ آیت الله خمینی در نوفل لوشاتو و تهران

______________________________________________________________


کتاب دوم

دانلود کتاب پشت پرده انقلاب اعترافات حسین بروجردی


روی عکس زیر کلید کنید

این هم کتاب پشت پرده های انقلاب اسلامی
اعترافات حسین بروجردی








Tuesday, 13 January 2015

پرچم سه رنگ شیر و خورشید نشان

برافراشتن پرچم شیر و خورشید نشان در شهر کوچک قطبی شمال سوئد







Wednesday, 7 January 2015

هفدهم دی ماه آزادی بانوان ایران زمین

هفدهم دی ماه آزادی بانوان ایران زمین فرخنده باد





روشنفکران بی سواد ما به جای سَنَدِ رقیتِ زنان که به معنی‌ سند بندگی زنان است می خوانند: ” اعلیحضرت *سندرقیت* زنان را پاره کرد.





اینانی که بهانه جویی می کنند که "چرا رضا شاه بزرگ بزور چادر را از سر زنان برداشت!!"
به روی خودشان نمی آورند که تمام راه های مدرنیته را به زور به مردم هدیه داد. مردم را به زوراز پای منبر و مکتب آخوند به مدرسه برد. مردم را به زور از شپش و ساس و وبا ،بیرون کشید و به زور شیطان "واکسن" را به آنها تزریق کرد . به زور حمام را جایگزین خزینه های کثیف و بیماری زا ،کرد. به زور از میان زمینهای خوانین برای مردم جاده و راه آهن ساخت. به زور بلدیه را تبدیل به شهرداری کرد و به زور سرزمینهای از دست رفته را به ایران باز گردانید.

و چه جان سختی کردند ملاها و خوانین و مرتجعین و بعضاً مردم فهیم
در
 حفظ *سندرقیت* خودشان.