Featured post

Saturday, 23 May 2015

فاشیسم چیست؟


دو واژه ای که  توده ها اصول و مفاد آن واژه را پلتـ ـفرمِ مذهب یا سنت خود می دانند و یا آن اصول را افتخار و حق خود می دانند

و در ژست و یا در عمل به آن مفاد از یکدیگر سبقت می گیرند؛
اما، خود واژه را برای فحش و ناسزا و بهانه حمله به هم به کار می برند،
  واژه «فاشیسم و شوونیسم» است!
واژه هایی که با زدن برچسب آن به دیگران، خود را مظلوم و سزاوارِ کمک و همدلی می دانند!
در حالی که اعتقاد و تعصب به تک تک مفاد آن واژه، ساختار دین و مذهب یا فرهنگ و یا تاریخشان می باشد که به آن افتخار و تبلیغ می کنند.
خدایی ناکرده منظورم با "یهودیسم" نیست! که قبول دارم در طول تاریخ، یهودیان مظلوم تر از حسین و تنها تر از علی بوده اند!


روی سخنم با "مظلوم_ایسم" های قومی هم وطن هم نیست! که خودشان قرنها در ایران یا محدوده خودشان قدرت حاکم را در دست داشته اند و بر هم تباران خودشان و دیگر اقوام ظلم کرده اند و امروز بقیه را شوونیسم می خوانند.
کاری هم  به "چه ایسم" ها و "سرخ ایسم" ها ، ندارم که در روزگار معاصر تنها با شعار سوسیالیستی ، بقیه مفاد و اصول فاشیسم را  با اقتدا و تقدس چگوارا و عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح و با تبلیغ روح رزم جویی، مو به مو عمل کرده اند.

 ( مفاد و اصول واژه فاشیسم:  ۱-عدم اعتقاد به سودمند بودن صلح     ۲- مخالفت با اندیشه‌های سوسیالیستی  ۳- مخالفت با لیبرالیسم   ۴- توتالیتر بودن  ۵- تقدس پیشوا تا سرحد امکان  ۶ - مخالفت با دموکراسی  ۷- قهرمان‌پرستی   ۸- تبلیغ روح رزم جویی  ۹- نظام تک‌حزبی )






تکلیف "اسلامیست" ها نیز برای همه روشن است که به وضوح و با وقاحت، مفاد تعریف شده "ایسم" های بدنام را پلتــ فرمِ ایدئولوژیِ سیاه خود می دانند.

اینجا روی سخن من با هم میهنان "خودیسم" بهائی است!
هم میهن بهایی من!
جهان وطن های بی وطن چوب حراج بر میهن زدند؛ گفتی سیاسی نیستم!
«موالی
_ایسم» های وطن فروشِ تازی نشان، بر فرهنگ و تمدن ما رنگ سیاه پاشیدند؛ گفتی سیاسی نیستم!
سرخ و سیاه با هم ساختند و تیزابِ تجزیه بر پیکر میهن پاشیدند و در جواب اعتراض من، 

من را فاشیست یا شوونیست خطاب کردند،
گفتی سیاسی نیستم!
زرتشتی،مسیحی،کلیمی،درویش و بی دین را زدند،شکنجه دادند،کشتند یا آواره کردند؛ گفتی سیاسی نیستم!
به جامعه بهایی ظلم کردند، زندان کردند ، اعدام کردند ، بهاییان را نجس خواندند و تعداد زیادی را کوچ دادند ؛ گفتی سیاسی نیستم و تو شکایت به بیت العدل بردی!

هم میهن بهایی من!
در همه این سالها من سیاسی بودم و صدای تو شدم . اما تو صدای بیت العدل بودی، چون سیاسی نبودی!
تو هم وطن من بودی ولی هم وطن تو نبودم! چون سیاسی نیستی!
تو درد وطن نداری، چرا که تو قبل از اینکه خود را ایرانی بدانی، بهایی هستی!
سیاسی نیستی، درد وطن نداری؛ چون ایرانی نیستی!

چون بهایی هستی!

Friday, 22 May 2015

چپ فانتزی

رضا براهنی: ساواک مرا به پنکه سقفی بست و درحال چرخش به من تجاوز کرد‼





پا نوشت:

ادعای فانتزی رفیق #رضا_براهنی که به روزنامه نیویورک تایمز رسید و سپس در شبکه های اجتماعی نیز به ریشخند گرفته شد، تنها گوشه طنز این کارتون می باشد که مصداق بسیاری از مدعیون جهان وطن و تجزیه طلب است.

اما چیزی که بیشتر مورد نظراین طرح هست، تصویر چپ اسطوره های از این قماش هست که بر «چینه» ذهن نا آگاه این روشنفکر نما ها و طرفدارانشان نقش بسته است. تصویر یک چریک بی رحم و خشن آرژانتینی به نام ارنستو چه گوآرا که امروزه، رفقا از چینه اتاق به دیوار و پرفایل مجازی خود انتقال داده اند.

تصویر ال چه یا افرادی مانند خسرو روزبه و یا چپ سبیل دیگری را به عنوان اسطوره خود در پروفایلشان معرفی می کنند و در باره انسانیت و حقوق بشر چپ فرسایی می فرمایند. شعبان جعفری را بی مخ می نامند و از شقاوت و آدمکشی او مرثیه ها می بافند.

شاید تنها خصلت خوبی که چگوارا داشت و تنها خصلتی است که مریدانش از او تقلید نمی کنند، صداقت نسبی او بود! ؛به این معنی که، «ال چه»  بی رحمی ها و مقداری از کارهای زشت و جنایاتش را در نامه ها و خاطراتش اعتراف کرده،گرچه با افتخار!
چگوارا در آوریل ۱۹۶۷، درحالی که از روی تجربه صحبت می‌کرد، عقاید قاتلانه‌اش درباره عدالت را در “پیغام به (نشریه) ترایکانتیننتال” جمع بندی می‌کند: “نفرت بعنوان عنصر مبارزه؛ نفرت بی تساهل نسبت به دشمن، می‌تواند انسان را فراتر از محدودیت‌های انسانی سوق دهد، و اینگونه او را به یک ماشین کشتار موثر، خشن، گروهی و خونسرد تبدیل ‌می‌کند.”
یا شاملو شاعر معتاد چپ مغز به این اعتراف می کند که مدح خسرو روزبه در شعرش از روی نا آگاهی بوده و آن شعر را پس می گیرد.
احمد شاملو وقتی مطلع شد ترور محمد مسعود کار خسرو روزبه بوده با خشم نوشت:
«مناسبت این شعر – اعدام خسرو روزبه – برای همیشه منتفی است. بشر اولیه‌ ‌ای که تنها برای ایجاد بهره‌برداری سیاسی حاضر شود در مقام جلادی فاقد احساس، دست به قتل نفس موجودی حتا بی‌ارج‌تر از خود بیالاید تنها یک جنایت‌کار است و بس. تایید او، به هر دلیل که باشد، تایید همهٔ جلادان تاریخ است. متاسفانه بسیار دیر به اقاریر این شخص دست یافتم.»

ولی کماکان رفقای امروز، کاسه داغ تر از آش هستند و در جو چریک بازی!

Friday, 1 May 2015

داستان کوتاه از کتاب ظلمات عدالت ،ابوالقاسم پاینده



ترازوی معیوب




پاسبان چکمه پوش ، شمیز خاکستری را تحویل داد وامضا گرفت . متهم ،کنار اطاق به دیوار تکیه داد . یک کاریکاتور بود ، سیه چرده ولاغر ، با قد خمیده وسبیل فلفل نمکی ورزشی که هفته ها ول مانده بود . یک پاچه شلوارش از بالای زانو نبود ، پیراهن از چند جا دریده بود ، شیاری عمیق به گونه داشت . دو دندان سیاه ودراز از لثه ی عورش بیرون زده بود یک گروه بچه قد ونیم قد به دنبال داشت ، شمردنشان آسان نبود ، در هم می لولیدند ، آرام نداشتند ، نه تا بودند ، نه ، ده تا ، یکی هم زیر چادر پاره پاره مادرش خزیده بود . یازدهمی هم به پستان زن لاغر زردنبوچسبیده بود ، که هق هق می کرد ومی نالید که خدایا با این نان خورها ی زبان نفهم چه کنم! چیزی جانخراش ولرزش آور در صدایش موج می زد : صدای انسان نبود ، نای خام زندگی بود ، صدای ماورای قرون بود ، ناله حیوان غار بود .

گناه ، محقق بود ، ده گرم سوخته - مرزخطر - از جیب متهم در آورده بودند.

 شرح قضیه ، با مرکّب آبی غلیظ وامضا های کج وکوله ،اما موثر ومعتبر ، به کاغذ نقش یبسته بود ، رشته های عنکبوت تقدیر به گردن مکس قضا زده ، محکم شده بود می باید چند ماه در زندان بماند و زن لاغر واین کپسولهای زنده ای که به جبر زندگی از شکمش بیرون ریخته بودند ، در چنگال زمانه ول شوندتا بگیرد وبفشارد وبدرد ونابود کند و از خرده ریزشان روسپی کوچه وبچه قهوه خانه وچاقو کش وشب رو و دزد وآدمکش بسازد تا کارخانه داد ، از کمبود مایه های خام از کار نماند وزندان بایر نشود .

قاضی گفت زن را خاموش کنند . اوراق را   زیرورو کرد ، ورقه اصلی را خواند، امضا را دید ،وچهره اش در هم شد. خطّ ملال را در صورتش خواندم، درخود گم شده بود. لحظه ای دراز در اندیشه بود، جانش از کشاکش پر شده بود. جزرومدّ اندیشه را در چهره اش آشکار می شد دید.

عاقبت لبخند زد . لبخندتلخ، نشان ختم کشاکش بود. چشمانش برق زد .از جا برخاست ، شمیز را زیر بغل گرفت ، گویی مرا از یاد برده بود .وقتی جلو من رسید آشکارا یکّه خورد ، گفت : « ببخشید، باید بروم ، کار فوری است ، فرصت از دست می رود، پرونده نقص دارد.» و چون خفته ی شبگرد با گام های استوار از اطاق بیرون جست .

ضجه ی زن بالا گرفت . از پشت پنجره دیده می شد ، چادر چهار خانه ی وصله داری به سر داشت . گونه های استخوانیش به رنگ زردچوبه بود، شیرخوار چون کنه به پستان شل و ولش چسبیده بود و به شدت می مکید . ده موجود انسانی ، مردان و زنان آینده ، به دورش حلقه زده بودند ، چیزی به جای لباس به تنشان بود که کهنه فروش دوره گرد به دو سوزن نمی خرید . چهره ها رنگ نداشت ، گفتی اسکلت های پوست دار گریخته از گورستان ، بودند . دخترک هفت ساله ، کچل بود. پسرک سیزده چهارده ساله ،دو تا گیوه تا به تا به پا داشت که یکی رووه نداشت و با یک نخ سیاه به پا بند بود، بقیه پا برهنه بودند.

چیزی نگذشت که قاضی برگشت ، چهره اش روشن بود ، از من معذرت خواست ، گفت : « باید محل را می دیدم ، ترازو معیوب بود. اشکال رفع شد، پرونده را کامل کردم » . لبخندش تلخ نبود .

پرونده را زیر و رو کرد . چند خطی نوشت و متهم را پیش خواند ، قیافه اش عبوس شد . گفت : « این با ر بخت کمک کرد ، از بند جستی، اما وای به حالت اگر یک بار دیگر گذرت اینجا بیفتد . بیا اینجا را امضا کن و برو گم شو ، دیگر اینجا نبینمت .»

متهم سر فرود آورد و رفت . زن بلند خندید ، سر به آسمان برداشت و دعا کرد . بچه هابه دور پدر ریختند و از شادی جیغ کشیدند ، اردوی فلاکت براه افتاد .

تقدیر شوم تغییر مسیر داده بود . قاضی از پنجره نگاه می کرد ، چهره اش شکفته شد، گفت :« اشتباه کرده بودند ، ترازو درست نبود ، سوخته ها نه گرم بود ، یک گرم از نصاب قانونی کمتر ، فقط یک گرم .» و لبخند زد .

چهره ی خندانش از این دنیا نبود ، هاله ای از نور خدا داشت .