Featured post

Saturday, 18 June 2016

کتاب رفیق آیت الله


عکس ‏‎Amir Abbas Fakhravar‎‏
Price = 45.00 USD

دوستان و علاقمندان به کتاب ماندگار و تاریخی رفیق آیت الله می توانند آنرا از وبسایت آمازون در آدرس اینترنتی زیر سفارش دهند:
http://www.amazon.com/Comrade-Ayatollah-Islami…/…/1595845216
همچنین برای اینکه بیشتر درباره رفیق آیت الله بدانید، وبسایت رسمی این کتاب را ببینید:  

 

رفیق آیت الله، نقش(KGB) در انقلاب اسلامی و به قدرت رسیدن خامنه ای

نوشته امیر عباس فخرآور



چکیده کتاب: کتاب رفیق آیت الله در ده فصل و ۷۰۰ صفحه، به بررسی اسناد مربوط به نقش کلیدی سازمان امنیت شوروی در طراحی و اجرای انقلاب اسلامی در بهمن ۱۳۵۷ خورشیدی می پردازد. این کتاب همچنین از کمک های آشکار و پنهان این سازمان مخوف برای رسیدن سید علی خامنه ای به مقام ولی مطلقه فقیه در ایران، پرده بر می دارد. در هر یک از فصل های ده گانه این کتاب با یکی از رازهای سر به مهر و معما های ترسناک در تاریخ انقلاب اسلامی مواجه خواهید بود که علاوه بر رمز گشایی از آنها تلاش شده است تا امکان تحقیق مستقل و موضوعی برای پژوهشگران در آن زمینه خاص نیز فراهم گردد. طرح گسترده سازمان امنیت شوروی برای استفاده از روحانیون شیعه برای مقابله با ایالات متحده و اسرائیل، برنامه ریزی برای انقلاب اسلامی و ایجاد آشوب و خرابکاری وسیع در ایران برای روشن کردن آتش انقلاب و سرنگونی حکومت شاه از جمله فاجعه آتش زدن سینما ها و کشتارهای ساختگی که مربوط به فعالیت این سازمان پیش از انقلاب بوده است، در چهار فصل نخست کتاب رفیق آیت الله برای نخستین بار به صورت مدون افشا شده است. در فصل های پنجم و ششم این کتاب به نقش سازمان امنیت شوروی و ماموران این سازمان همچون سید علی خامنه ای و سید محمد موسوی خویینی ها در تاسیس سپاه پاسداران، اشغال سفارت ایالات متحده در تهران، کشف و خنثی سازی کودتای نوژه و توطئه برای برکناری نخستین رییس جمهور ایران اشاره می شود. در فصل های هفتم و هشتم کتاب رفیق آیت الله، انفجارهای خونین تابستان سال ۱۳۶۰ خورشیدی که به کشته شدن بسیاری از مقامات طراز اول جمهوری اسلامی منجر شد، بررسی و اثبات شده است که سازمان امنیت شوروی با همکاری خامنه ای و یک تیم وفادار به وی در طراحی و اجرای تمام این عملیات های تروریستی نقش مستقیم داشته اند. کشته شدن دکتر چمران، آیت الله بهشتی، رییس جمهور رجایی و نخست وزیر باهنر توسط خامنه ای، راه را برای رسیدن وی به قدرت هموار کرد. در فصل پایانی کتاب به کمک های سازمان امنیت شوروی پس از به قدرت رساندن خامنه ای پرداخته شده است



همچنین می توانید این کتاب را به صورت PDF در اینجا مطالعه کنید


___________________________________________________

کتاب الکترونیکی را اینجا می توانید بخرید

_______________________________________


              جدید اضافه شد در تاریخ:22/1/2017               

دوستان گرامی ، اکنون نسخه کامل pdf کتاب رفیق آیت الله برای ایرانیان داخل کشور که خرید کتاب برایشان ممکن نیست ،منتشر شد.
نسخه کامل را به صورت رایگان 
💥 دراینجـــــا💥 دانلود کنید

Wednesday, 15 June 2016

فروشنده




«فروشنده»
فروشنده را به خاطر دارید!؟
منظورم فروشنده جدید نیست ، که با کمک سرمایه گذار قطری اسکار گرفت و بعد آکتور زن آن در جواب سوال چرا سرمایه گذار عرب!؟ گلایه کرد:
<< ادبیات نژادپرستانه نداشته باشید، مردم از شما یاد می گیرند..! >>
و هنرپیشه مردش، مرزستیزانه اضافه کرد: 
<< وقتی یک مفهوم مورد وثوق یک عده قرار می گیرد در واقع، مرزها برداشته شده است..! >>
و سپس برای شکستن و بی آبرو کردن همه مرز و بوم ها جایزه اش را به سوپرمن افسانه ای عرب تقدیم کرد. 

نه!
منظور من «فروشنده» ای است که کارگردانِ فروشنده جدید، جایزه اش را به او تقدیم کرد!
بله! فروشنده ای وطن فروش به نام غلامِ حسین.
غلام حسین ساعدی را شاید کسی به غیر از اصغر فرهادی کمتر به خاطر داشته باشد.
ولی «گاو» را و احمد خمینی را حتمن به خاطر دارید. منظورم فیلم گاو است که خمینی عاشقش بود و پسرش احمد آقا عاشق نویسنده گاو!
می پرسید ربط میان ساعدی و احمد آقا و ناصر خسرو و عشق گاو ، چیست!؟
جواب آن در خاطرات غلامحسین ساعدی نویسنده گاو است که می گوید روابط غیر افلاطونی با احمدآقا خمینی داشته:
<<ساعدی: ما زمان چریک و اینها، من نمی شناختم که این پسر خمینی است. این یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم مرکز اطلاعات، او از این نامه ها از قم می آورد.سال ۴۲~۱۳۴۱ قبل از اینکه خمینی را که تبعید کرده بودند هنوز این بچه اش اینجا می آمد از "ناصرخسرو" و یک چیزهایی برای من می آورد...چیزهای حوزه ی فیضیه قم و علما و این قضایا. >>

بعد از انقلاب ساعدی همراه سیمین دانشور و فروشنده های دیگر برای دستبوسی خمینی می روند. که به گفته خودش سِداحمد آقا، ساعدی را ماچمالی می کند و سیمین خانم هم خمینی را...
ادبیات فاخر نویسنده «گاو» در جواب خبرنگاری که از او درمورد دست بوسی خمینی سوال می کند:
<< ساعدی: به نظر من خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم... آدم باید صبح به سنده اش نگاه بکند... من فکر می کنم که اتفاقاً آنهایی که پیش خمینی رفتند در واقع رفتند این سنده را ببینند. یعنی او را وقتی از چاه در می آید اگر نبینی و راجع به آن حرف بزنی فایده ندارد. >>
و در ادامه خمینی را به «Mephistopheles» تشبیه می کند.
که البته من با این تشبیه دوم او بیشتر موافقم ؛چراکه خمینی در خدمت فرزندان اهریمن سرخ و اهریمن سیاه در آمد تا جهان را به فساد و تباهی بکشد و روح آنها را همراه خود و پس از خود به دوزخ ببرد.

(مفیستوفل یا مفیستوفلس نام شخصیتی اهریمنی در ادبیات آلمان است.او برای اولین بار در افسانه فاوست به عنوان نماینده شیطان ظاهر شد و پس از آن در آثار دیگر هنرمندان همانند شکسپیر در قالب نقش های شیطانی دیگری مطرح گشت.این نام در زبان عبری به معنای دروغگو و در زبان یونانی به معنای گریزان از نور می باشد.با وجود اینکه مفیستوفلس در مقابل فاوست به عنوان اهریمن و نماینده شیطان ظاهر می شود،منتقدین بر این عقیده هستند که وی به دنبال فاسد کردن انسان نیست بلکه برای خدمتگزاری نزد اشخاص نفرین شده می رود و پس از به انجام رساندن خدمات،روح آن ها را به دوزخ می فرستد. او در برابر فاوست ظاهر می شود زیرا گمان می کند که وی فاسد شده است و یا در خطر فساد قرار گرفته است. مفیستوفلس خود در دوزخ خدمت به شیطان گرفتار است و نباید او را با اهریمن اصلی اشتباه گرفت)









این طور که ساعدی می گوید ،آن روز سیمین دانشور هم ارزان فروشی می کند :

<< ساعدی: خانم سیمین به آفت الله، آره به آیت الله یک جور شیفتگی داشت. بعد گفت «آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم»، خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند برند». بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که «کاش آقا مرا صیغه بکند»، آنقدر من خندیدم و اینها و فلان. نشستیم با هم یک لقمه نهار خوردیم. بعد می گفت «نه، اینجوری نمی ماند، آقا آدم خوبی است» >>
❄❄❄❄❄❄❄❄❄

خلاصه حرف اینکه در طول تاریخ فروشندهِ وطن فروش کم نداشته ایم که شرافت را ارزان تر از اجناس ناصر خسرو فروختند به قیمت بی مقدارِِ

«خشت جان خویش»

✳✳✳

Wednesday, 8 June 2016

رفیق ناصر پورپیرار


یکی دیگر از افرادی که اصل تفکرش، ایران ستیزی بوده قبل از اینکه این که چپ یا راست باشد، مارکسیسم لنینیسم یا مسلمان باشد، نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جسته باشد و آن گاه به سوسیالیسم رسیده باشد یا از سوسیالیسم به اسلام رسیده باشد، ناصرپورپیرار است.

کلاهبردار دزد، مزدور و روانی که اگر پیش از اینکه در اثر بیماری سفلیس بمیرد، به جرم جاسوسی و مزدوری و قصد ترور ، به اعدام محکوم شده بود، امروزه یکی از بت های رفقای چپ بود.




ناصر پورپیرار (نامهای دیگر: عبدالناصر بنی کنعان، ناصر بناکننده و ناریا )

از اعضای پیشین " حزب توده" ، موسس نشر "کارنگ" ،انتشارات "آلفا" و شریک انتشارات" نیل" است که پیشتر به انتشار جزوات و نشریات حزب " توده" می پرداخت.

او طرح ترور شاهنشاه را بوسیله بمب گذاری به حزب توده داده بود.

زمانی با چهره ی یک "مارکسیست" دو آتشه برای بلوک شرق جاسوسی می کرد و در زمانی یک مصلح دینی و مسلمان دو آتیشه بود.
او در طول سالهای اخیر با شدت تمام به جعل تاریخ برای بیگانگانی نظیر ، دولت بعثی عراق و حزب "مساوت" در جمهوری جعلی آذربایجان مزدوری می کرد. 

رفیق ناصر پورپیرار، ورود مسلمانان عرب به ایران را سر آغاز تاریخ ایران و میراث فرهنگى ایران را مرهون تازیان می دانست.
رفیق ناصر، زبان عربی را قدرتمند و زبان فارسی را بی‌مایه توصیف می‌کرد و لهجه ۳۳ عربی می نامید، فردوسی بزرگ را یهودی مزدور می‌خواند، و گلستان سعدی را معیوب و ناقص می‌شمرد.
(شاملو هم در سخنرانی برکلی برخی نظرات پورپیرار را تکرار می کند)


از افاضات ایشان:

« تاریخ پارسیان تماما جعلیست ودرزمان پهلوی توسط ماسونها ویهودیها نوشته شده است.»

«تشکیل حکومت اموی راهی بوده است که خردمندان عرب برای خروج از بن بست سیاسی موجود، برگزیدند»

«...به گمان من صدام قهرمان مقاومت اسلامی در برابر صهیونیزم و اگر کشته شود مانند اسیران کافر شهید است»



ناصر پورپیرار (عبدالناصر بنی کنعان، ناصر بناکننده و ناریا )

"نورالدین کیانوری " دبیر کل حزب "توده" ی ایران در بخشی از کتاب خاطرات خود :

ناصر بناکننده، که پورپیرار امضا می کرد، پس از اخراجش از حزب در سال 1358 به علت خوردن پول حزب و کلاهبرداری از شرکایش در انتشارات نیل و بالاکشیدن حق التألیف آقای محمود اعتمادزاده (به آذین)، با نام مستعار ناریا به انتشار جزوه‏هایی علیه حزب و بدگویی به شخص من، که دستور اخراج او را داده بودم پرداخت. آشنایی من با بناکننده در آلمان صورت گرفت. او، حدود یک سال پیش از پیروزی انقلاب به برلین غربی آمد و به یاد ندارم به وسیله چه فردی تقاضای دیدار با ما را کرد. او در این دیدار ادعا کرد که با هوشنگ تیزابی همکاری داشته و وسایل چاپی را که هوشنگ با آن اولین جزوه‏های به سوی حزب را منتشر کرده در اختیار هوشنگ گذاشته است. خود او حروفچین چاپخانه بود و بعداً با شراکت دو نفر دیگر یک بنگاه انتشاراتی تأسیس کرده و با کلاهبرداری از همه ثروت قابل ملاحظه‏ای اندوخته بود. او در این دیدار ادعا کرد که نقشه‏ای برای ترور شاه دارد. او این نقشه را چنین شرح داد که خیال دارد زمینی در جاده نیاوران - که شاه معمولاً از آنجا با اتومبیل به کاخ ییلاقی‏اش می‏رود - خریداری کند و از آن زمین نقبی تا وسط خیابان حفر کند و در آنجا بمب نیرومندی کار بگذارد و هنگام عبور اتومبیل شاه از آن نقطه بمب را منفجر کند. او نظر مرا درباره این طرح خواست. اولین نتیجه‏ گیری من درباره او این بود که یا دیوانه است و یا پرووکاتور. غیرعملی بودن این طرح را توضیح دادم و گفتم که به جای این نقشه‏های غیرعملی بهتر است که با امکاناتش به تکثیر نشریات حزب در ایران بپردازد. به این ترتیب اولین دیدار و آشنایی ما به پایان رسید.پس از بازگشت به ایران و آغاز فعالیت حزب، بناکننده به دفتر حزب آمد و حاضر شد چاپ روزنامه مردم را در برابر پرداخت هزینه آن عهده ‏دار شود. این کار به او محول شد. پس از چندی شعبه انتشارات حزب، که مسئول آن محمد پورهرمزان بود، به من گزارش داد که با تحقیق روشن شده که صورت هزینه چاپ روزنامه و کتب، که بناکننده ارائه می‏دهد، بسیار بیش از نرخ عادی است. به همین علت پورهرمزان خواست که از دادن انتشارات حزب به او خودداری کنم. من موافقت کردم. این تصمیم، بناکننده را سخت عصبانی کرد و من اطلاع یافتم که او به اتاق پورهرمزان - در دفتر حزب - رفته و به شکل توهین آمیزی با او صحبت می‏ کند. من از اتاق خود در طبقه بالا به اتاق پورهرمزان در طبقه پایین رفتم و شاهد برخورد اوباشانه او شدم. بلافاصله مأمورین انتظامات حزب را خواستم و گفتم که او را از دفتر حزب بیرون کنند و دیگر راه ندهند. علیرغم این مسئله و علیرغم انتشار جزوات توسط او علیه حزب، آقای طبری به روابط «دوستانه» و «رفیقانه» خود با این فرد فاسد ادامه داد و با او مکاتباتی داشت که بعدا توسط بناکننده مورد سوءاستفاده قرار گرفت. ناصر بناکننده پس از مدتی به علت ارتباط با مأمورین سیاسی بلغارستان توسط جمهوری اسلامی دستگیر و به زندان اوین فرستاده شد. او در دادگاه انقلاب ادعا کرده بود که همیشه مخالف حزب بوده است! نمی‏دانم به چه مدت محکوم و کی آزاد شد»

Wednesday, 1 June 2016

شاه و شاهنشاه




یوغی بر گردن مردمان بود که در خور شأن آنان نبود.ساکنان سرزمین «سـومـر» و «اَکـَّد» مانند مردگان شده بودند. مردوخ به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بـابـِل، شاه سـومـر و اَکـَّد، شاه چهار گوشه جهان، حکم کرد.
فرمان داد تمام نیایشگاه‌هایی که بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداند. همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداند. خانه‌های ویران آنان را آباد کرد و همه مردم را به همبستگی فرا خواند.
همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
او شاه انشان، شاه سومر، شاه اکد و شاه چهار سوی جهان
مردوک را ستود و یهود را ناجی شد . او مردمان را آزاد و در رفاه می خواست.
او پارس و ماد را دست آشتی بود
او پدر بود، او ایران بزرگ را پدر بود





می گویند چرا آن را که قصد جانش را کرده بود، بخشید؟
می گویند چرا بر مردوک نماز می گزارد، چرا یهود را نجات بخش می شود، چرا دین و آیین مردمانش را می ستاید؟
می گویند چرا سیاه دینان سرزمینش را می پروراند و بر مردمان فریفته ابلیس سرخ نمی تازید؟
می گویند چرا نیایشگاه ها و مساجد را که مکانی برای فتنه بودند، درهم نکوبید و رونق داد؟
می گویند چرا پذیرفت وزیر بهایی را،سرهنگ توده ای ،شاعر چریک و فدایی، دبیر مجاهد را
چرا؟ گیلک و ترکمن،کرد و لر، ترک و عرب را ، ملی گرا و بیگانه پرست را ، سنی و شیعه،مسلمان و کلیمی ، را همچون فرزندان یکسان، پدر بود ؟
چرا بر آنکه قصد جانش کرده بود،آنکه طراح ربودن فرزندش بود، حکم بخشش داد؟
چرا در بند نکرد؟چرا نزد؟چرا نکشت؟ چرا نماند و سرکوب نکرد؟
می گویند چرا  ... !؟؟
چرا؟
با دل شکسته،چشمان اشکبار و نگران گذاشت،گذشت و رفت
می گویند چرا و چگونه بخشید و گلایه نکرد، بی وفایی و ناسپاسی مردمش را  ؟

چرا،چرا،چرا!؟

چرا که او شاه نبود! او تنها یک پادشاه نبود!

او شاهنشاه بود   او شهنشاه ایران بزرگ  بود