«فروشنده»
فروشنده را به خاطر دارید!؟
منظورم فروشنده جدید نیست ، که با کمک سرمایه گذار قطری اسکار گرفت و بعد آکتور زن آن در جواب سوال چرا سرمایه گذار عرب!؟ گلایه کرد:
<< ادبیات نژادپرستانه نداشته باشید، مردم از شما یاد می گیرند..! >>
و هنرپیشه مردش، مرزستیزانه اضافه کرد:
<< وقتی یک مفهوم مورد وثوق یک عده قرار می گیرد در واقع، مرزها برداشته شده است..! >>و سپس برای شکستن و بی آبرو کردن همه مرز و بوم ها جایزه اش را به سوپرمن افسانه ای عرب تقدیم کرد.
نه!
منظور من «فروشنده» ای است که کارگردانِ فروشنده جدید، جایزه اش را به او تقدیم کرد!
بله! فروشنده ای وطن فروش به نام غلامِ حسین.
غلام حسین ساعدی را شاید کسی به غیر از اصغر فرهادی کمتر به خاطر داشته باشد.
ولی «گاو» را و احمد خمینی را حتمن به خاطر دارید. منظورم فیلم گاو است که خمینی عاشقش بود و پسرش احمد آقا عاشق نویسنده گاو!
می پرسید ربط میان ساعدی و احمد آقا و ناصر خسرو و عشق گاو ، چیست!؟
جواب آن در خاطرات غلامحسین ساعدی نویسنده گاو است که می گوید روابط غیر افلاطونی با احمدآقا خمینی داشته:
<<ساعدی: ما زمان چریک و اینها، من نمی شناختم که این پسر خمینی است. این یواشکی به مرکزی که ما درست کرده بودیم مرکز اطلاعات، او از این نامه ها از قم می آورد.سال ۴۲~۱۳۴۱ قبل از اینکه خمینی را که تبعید کرده بودند هنوز این بچه اش اینجا می آمد از "ناصرخسرو" و یک چیزهایی برای من می آورد...چیزهای حوزه ی فیضیه قم و علما و این قضایا. >>
بعد از انقلاب ساعدی همراه سیمین دانشور و فروشنده های دیگر برای دستبوسی خمینی می روند. که به گفته خودش سِداحمد آقا، ساعدی را ماچمالی می کند و سیمین خانم هم خمینی را...
ادبیات فاخر نویسنده «گاو» در جواب خبرنگاری که از او درمورد دست بوسی خمینی سوال می کند:
ادبیات فاخر نویسنده «گاو» در جواب خبرنگاری که از او درمورد دست بوسی خمینی سوال می کند:
<< ساعدی: به نظر من خیلی کار خوبی کردیم که رفتیم... آدم باید صبح به سنده اش نگاه بکند... من فکر می کنم که اتفاقاً آنهایی که پیش خمینی رفتند در واقع رفتند این سنده را ببینند. یعنی او را وقتی از چاه در می آید اگر نبینی و راجع به آن حرف بزنی فایده ندارد. >>و در ادامه خمینی را به «Mephistopheles» تشبیه می کند.
که البته من با این تشبیه دوم او بیشتر موافقم ؛چراکه خمینی در خدمت فرزندان اهریمن سرخ و اهریمن سیاه در آمد تا جهان را به فساد و تباهی بکشد و روح آنها را همراه خود و پس از خود به دوزخ ببرد.
(مفیستوفل یا مفیستوفلس نام شخصیتی اهریمنی در ادبیات آلمان است.او برای اولین بار در افسانه فاوست به عنوان نماینده شیطان ظاهر شد و پس از آن در آثار دیگر هنرمندان همانند شکسپیر در قالب نقش های شیطانی دیگری مطرح گشت.این نام در زبان عبری به معنای دروغگو و در زبان یونانی به معنای گریزان از نور می باشد.با وجود اینکه مفیستوفلس در مقابل فاوست به عنوان اهریمن و نماینده شیطان ظاهر می شود،منتقدین بر این عقیده هستند که وی به دنبال فاسد کردن انسان نیست بلکه برای خدمتگزاری نزد اشخاص نفرین شده می رود و پس از به انجام رساندن خدمات،روح آن ها را به دوزخ می فرستد. او در برابر فاوست ظاهر می شود زیرا گمان می کند که وی فاسد شده است و یا در خطر فساد قرار گرفته است. مفیستوفلس خود در دوزخ خدمت به شیطان گرفتار است و نباید او را با اهریمن اصلی اشتباه گرفت)
این طور که ساعدی می گوید ،آن روز سیمین دانشور هم ارزان فروشی می کند :
<< ساعدی: خانم سیمین به آفت الله، آره به آیت الله یک جور شیفتگی داشت. بعد گفت «آقا اجازه بدهید دستتان را ببوسم»، خمینی گفت «حالا چه فایده دارد؟ نبوسند برند». بعد حتی شوخی و شیطنت کرد که «کاش آقا مرا صیغه بکند»، آنقدر من خندیدم و اینها و فلان. نشستیم با هم یک لقمه نهار خوردیم. بعد می گفت «نه، اینجوری نمی ماند، آقا آدم خوبی است» >>
❄❄❄❄❄❄❄❄❄
خلاصه حرف اینکه در طول تاریخ فروشندهِ وطن فروش کم نداشته ایم که شرافت را ارزان تر از اجناس ناصر خسرو فروختند به قیمت بی مقدارِِ
«خشت جان خویش»
✳✳✳



No comments:
Post a Comment