یکی دیگر از افرادی که اصل تفکرش، ایران ستیزی بوده قبل از اینکه این که چپ یا راست باشد، مارکسیسم لنینیسم یا مسلمان باشد، نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جسته باشد و آن گاه به سوسیالیسم رسیده باشد یا از سوسیالیسم به اسلام رسیده باشد، ناصرپورپیرار است.
کلاهبردار دزد، مزدور و روانی که اگر پیش از اینکه در اثر بیماری سفلیس بمیرد، به جرم جاسوسی و مزدوری و قصد ترور ، به اعدام محکوم شده بود، امروزه یکی از بت های رفقای چپ بود.
ناصر پورپیرار (نامهای دیگر: عبدالناصر بنی کنعان، ناصر بناکننده و ناریا )
از اعضای پیشین " حزب توده" ، موسس نشر "کارنگ" ،انتشارات "آلفا" و شریک انتشارات" نیل" است که پیشتر به انتشار جزوات و نشریات حزب " توده" می پرداخت.
او طرح ترور شاهنشاه را بوسیله بمب گذاری به حزب توده داده بود.
زمانی با چهره ی یک "مارکسیست" دو آتشه برای بلوک شرق جاسوسی می کرد و در زمانی یک مصلح دینی و مسلمان دو آتیشه بود.
او در طول سالهای اخیر با شدت تمام به جعل تاریخ برای بیگانگانی نظیر ، دولت بعثی عراق و حزب "مساوت" در جمهوری جعلی آذربایجان مزدوری می کرد.
رفیق ناصر پورپیرار، ورود مسلمانان عرب به ایران را سر آغاز تاریخ ایران و میراث فرهنگى ایران را مرهون تازیان می دانست.
رفیق ناصر، زبان عربی را قدرتمند و زبان فارسی را بیمایه توصیف میکرد و لهجه ۳۳ عربی می نامید، فردوسی بزرگ را یهودی مزدور میخواند، و گلستان سعدی را معیوب و ناقص میشمرد.(شاملو هم در سخنرانی برکلی برخی نظرات پورپیرار را تکرار می کند)
از افاضات ایشان:
«تشکیل حکومت اموی راهی بوده است که خردمندان عرب برای خروج از بن بست سیاسی موجود، برگزیدند»
«...به گمان من صدام قهرمان مقاومت اسلامی در برابر صهیونیزم و اگر کشته شود مانند اسیران کافر شهید است»
"نورالدین کیانوری " دبیر کل حزب "توده" ی ایران در بخشی از کتاب خاطرات خود :
ناصر بناکننده، که پورپیرار امضا می کرد، پس از اخراجش از حزب در سال 1358 به علت خوردن پول حزب و کلاهبرداری از شرکایش در انتشارات نیل و بالاکشیدن حق التألیف آقای محمود اعتمادزاده (به آذین)، با نام مستعار ناریا به انتشار جزوههایی علیه حزب و بدگویی به شخص من، که دستور اخراج او را داده بودم پرداخت. آشنایی من با بناکننده در آلمان صورت گرفت. او، حدود یک سال پیش از پیروزی انقلاب به برلین غربی آمد و به یاد ندارم به وسیله چه فردی تقاضای دیدار با ما را کرد. او در این دیدار ادعا کرد که با هوشنگ تیزابی همکاری داشته و وسایل چاپی را که هوشنگ با آن اولین جزوههای به سوی حزب را منتشر کرده در اختیار هوشنگ گذاشته است. خود او حروفچین چاپخانه بود و بعداً با شراکت دو نفر دیگر یک بنگاه انتشاراتی تأسیس کرده و با کلاهبرداری از همه ثروت قابل ملاحظهای اندوخته بود. او در این دیدار ادعا کرد که نقشهای برای ترور شاه دارد. او این نقشه را چنین شرح داد که خیال دارد زمینی در جاده نیاوران - که شاه معمولاً از آنجا با اتومبیل به کاخ ییلاقیاش میرود - خریداری کند و از آن زمین نقبی تا وسط خیابان حفر کند و در آنجا بمب نیرومندی کار بگذارد و هنگام عبور اتومبیل شاه از آن نقطه بمب را منفجر کند. او نظر مرا درباره این طرح خواست. اولین نتیجه گیری من درباره او این بود که یا دیوانه است و یا پرووکاتور. غیرعملی بودن این طرح را توضیح دادم و گفتم که به جای این نقشههای غیرعملی بهتر است که با امکاناتش به تکثیر نشریات حزب در ایران بپردازد. به این ترتیب اولین دیدار و آشنایی ما به پایان رسید.پس از بازگشت به ایران و آغاز فعالیت حزب، بناکننده به دفتر حزب آمد و حاضر شد چاپ روزنامه مردم را در برابر پرداخت هزینه آن عهده دار شود. این کار به او محول شد. پس از چندی شعبه انتشارات حزب، که مسئول آن محمد پورهرمزان بود، به من گزارش داد که با تحقیق روشن شده که صورت هزینه چاپ روزنامه و کتب، که بناکننده ارائه میدهد، بسیار بیش از نرخ عادی است. به همین علت پورهرمزان خواست که از دادن انتشارات حزب به او خودداری کنم. من موافقت کردم. این تصمیم، بناکننده را سخت عصبانی کرد و من اطلاع یافتم که او به اتاق پورهرمزان - در دفتر حزب - رفته و به شکل توهین آمیزی با او صحبت می کند. من از اتاق خود در طبقه بالا به اتاق پورهرمزان در طبقه پایین رفتم و شاهد برخورد اوباشانه او شدم. بلافاصله مأمورین انتظامات حزب را خواستم و گفتم که او را از دفتر حزب بیرون کنند و دیگر راه ندهند. علیرغم این مسئله و علیرغم انتشار جزوات توسط او علیه حزب، آقای طبری به روابط «دوستانه» و «رفیقانه» خود با این فرد فاسد ادامه داد و با او مکاتباتی داشت که بعدا توسط بناکننده مورد سوءاستفاده قرار گرفت. ناصر بناکننده پس از مدتی به علت ارتباط با مأمورین سیاسی بلغارستان توسط جمهوری اسلامی دستگیر و به زندان اوین فرستاده شد. او در دادگاه انقلاب ادعا کرده بود که همیشه مخالف حزب بوده است! نمیدانم به چه مدت محکوم و کی آزاد شد»


No comments:
Post a Comment