اشو زرتشت
کسی که از خِرَد خواهد گفت
اوست
کسی که از آرامشِ آخرين خواهد گفت
اوست
کسی که با چهار اسبِ سپيد يکرنگ
از درهی روياها و کلالهی نور خواهد آمد
هموست
که دشمنان را به دانايی فرا خواهد خواند
و از ديوها و نامردمان گزندی نخواهد ديد
زنِ زيباترين رودها، رازها، گُفتارها
ناهيدِ نوشکفته در شيداترين شبِ زمين!
زرتشت، شاعر شاعران
فرزندِ بالانشينِ البرز
هم به اميدِ عشق
آوازهای خويش را بر من فروخوانده است.
خوابهای من همه از ديدگانِ اوست
که اين گونه در اندوه آدمی
به دريا رسيدهام.
از شبها و شکستنها
بسيار گذشتهايم
که از فصولِ بیفردا به فردا رسيدهايم
اَشاخوانِ خنياگران و
اميدوارانِ آينهپوش
پاييزها از پی نهادهايم
خانه به خانه ... تا سپيدهدَمِ دريا
ای دريا ... زرتشتِ شبشکَن ... بيا!

No comments:
Post a Comment