Featured post

Saturday, 19 November 2016

الفبای میهن پرستی



خیلی زود از میان ما رفت ولی الفبای میهن ستایی را در کتابخانه کوچکی برایم به یادگار گذاشت. شاهنامه،دیوان حافظ، گلستان و بوستان ، توپ مرواری ، پروین دختر ساسان ، به سوی تمدن بزرگ ، انقلاب سپید و عظمت بازیافته و حتی کتاب ماهی سیاه کوچولو! ، ... و کتابهای زیاد دیگری همراه با سرود پرچم و سرودهای ملی و پیشاهنگی که خواندن زودهنگام آنها، من را از دوره کودکی به میانسالی پرتاب کرد. این میراث پدر بود!
آموزش الفبایی وطن پرستی را در دوران سیاه دهه شصت از لابلای جنگ و اعدام و شهید و موشک رسانده بودم به درس ادبیات سال سه دیگر(سوم) دبیرستان در کلاس درس استاد گرامی جناب «ترک زاد».
مردی بلند قد با موهای سپید ،صورتی مهربان ولی جدی؛ شاهنامه که می خواند صدایش مانند طبل رزم قلب آدم را می لرزاند، از ایران که می گفت ، تن صدایش تغییر می کرد،آهنگِ بغض و غرور داشت. واژه های پارسی زیادی را به جای زبان تازیان به کار می برد به مانند همین «سه دیگر» یا «دو دیگر» به جای سوم و دوم !
از جنایات و وحشی گری تازیان می گفت ؛ از نسل کشی ایرانیان به دست آن هیونان گسسته مهار، آن مارخوار اهرمن چهرگان و خشمگین می خواند:


«همانا که آمد شما را خبرکه ما را چه آمد ز اختر به سر
ازین مارخوار اهرمن چهرگان
ز دانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همی‌داد خواهند گیتی بباد
بسی گنج و گوهر پراگنده شد
بسی سر به خاک اندر آگنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند»



صدایش می لرزید و با خشم و افسوس ادامه می داد:


«ازین زاغ ساران بی‌آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
که نوشین روان دیده بود این به خواب
کزین تخت به پراگند رنگ و آب
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
نماندی برین بوم بر تار و پود ...»


بعد زخم دلش را با این التیام می داد که: تازی ها یک مثل دارند که می گویند «اگر مرگ می خواهی ،برو طبرستان!» این را با خشم و غرور می گفت؛.. می گفت : تازی ها به گیلان که رسیدند ،شکست سختی خوردند سرشان کوفته شد و به هلاکت رسیدند و ادامه می داد:

«ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست کار/ که فر کیانی کند آرزو تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ؛ ...»


با تبسم می گفت بچه های ایرانی را از لولو نترسانید! چون عربها از لولو بایست بترسند،... آن را نسبت می داد به ابولولو(پیروز نهاوندی) که قسمتی از انتقام ایرانی ها را از خلیفه تازی گرفت!
از بابک خرمدین می گفت و از آرش کمانگیر و مرز های مقدس ایران بزرگ...
آرام و به نجوا از پرستاریِ نژاد و چمِ «اَشا» و «اَشو» می گفت.

می گفت: من بیم ندارم که من را نژاد پرست بنامند، چون هستم! به خویش می بالم  که نژاد پرستم ،..
می گفت و من آموختم!


سروده زیبای نیما یوشیج را تکلیف کرد که به یادگار از او به خطر بسپاریم در حالی که مانده پای آبله از راه دراز،کوله بارش بر دوش ،می گفت با ما:

غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند
:

نمی دانم گذشته از من چند نفر دیگر از شاگردان استاد «ترک زاد» هنوز این سروده را از بر دارند، و همچنان..

«می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته ی چند
خواب در چشم ترم می شکند»
...

یادش گرامی...


No comments: