Featured post

Sunday, 5 March 2017

توپ مرواری

داستان توپ مرواری/ از حاجت‌طلبی زنان نازا تا بست‌نشینی مجرمان

علیرضا عالم‌نژاد، راهنما و پژوهشگر تهران در مورد این توپ جنگی که به توپ مروارید یا توپ مرواری معروف است، می‌گوید: «توپ مروارید برخلاف باورهای مردم دوران قاجار نه جزو فتوحات نادرشاه افشار بود و نه اینکه به قدرت خدا از شیراز راه افتاده و در میدان ارک مستقر ‌شد و نه شاه‌عباس آن را از پرتغالی‌ها به غنیمت گرفت. این توپ در سال ۱۲۳۳ هجری قمری به دستور فتحعلیشاه قاجار در اصفهان توسط استاد اسماعیل ریخته‌گر اصفهانی ساخته شد و اشعاری نیز در مدح فتحعلیشاه روی توپ مورد نظر به طور برجسته حکاکی شد. دلیل اینکه چرا فتحعلیشاه دستور ساخت این توپ تزیینی را داد مشخص نیست و در هیچ کتاب یا خاطره ای از بزرگان به آن عصر اشاره نشده است. فتحعلیشاه کارهای عجیب و غریب زیادی انجام داده که این هم یکی از همین موارد است.» او وجه تسمیه این توپ جنگی را در این می‌داند که روی توپ چند رشته مروارید البته نه مرواریدهای اصل بلکه به شکل و شمایل مروارید به دهانه توپ آویزان شده است.

عالم‌نژاد در مورد خرافات و باورهای خاصی که تهرانیان قدیم نسبت به این توپ داشتند، می‌گوید: «این توپ در فرهنگ عامه حائز اهمیت بود تا آنجا که خرافات زیادی پیرامون آن شکل گرفت و مردم برای گرفتن حاجت‌های خود به آن توسل می‌جستند. از خرافات عمده این بود که زنانی که باردار نمی‌شدند یا دخترانی که در طلب بازگشایی بختشان بودند، برای رسیدن به حاجت خود از زیر لوله توپ رد می‌شدند یا اینکه روی لوله توپ می‌نشستند. همین‌طور زمانی که نوزادان مریض می‌شدند مادرانشان کهنه‌های بچه‌هایشان را از زیر لوله برای بهبودی فرزندشان رد می‌کردند یا اینکه این کهنه‌ها را به توپ گره می‌زدند. اوج شلوغی و ازدحام مردم در میدان ارک به دور توپ مرواری شب‌های چهارشنبه‌سوری و شب بیست و هفتم ماه رمضان بود. در کل تهرانیان قدیم همیشه دنبال چنین داستان‌هایی بودند. یکی دیگر از رسومی که مربوط به توپ مرواری بود، بست‌نشینی مجرمان یا خانواده‌های آن‌ها زیر چرخ آن بود بلکه شاه به آن‌ها لطف کند و مجازاتشان را کاهش دهد تا اینکه با روی کار آمدن امیرکبیر، صدراعظم شایسته ایران بساط بست‌نشینی برای همیشه برداشته شد.»
♦♦♦ 

"راستش این عرب های سوسمار خور، بد دک و پوز، بو گندو، دیگر شورش را در آوردند. تا حالا هر غلطی می کردند، دندان روی جیگر می گذاشتم" (توپ مرواری ص ۱۶).  
همه چیزشان ] یعنی عرب ها[ آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است. چرا ریختشان غمناک و موذی است وشعرشان مرثیه و آوازشان چسناله است؟" (توپ مرواری ص ۱۷).
♦♦♦

یارب عرب مباد! ودیار عرب مباد!       این مرز شوم ومردم دور از ادب مباد!
زین خلق دیو سیرت وزین خاک دیوسار سرسبز وسبز، یک نفر ویک وجب مباد
این قوم دونِ دزدِ گدا را زکردگار       جز لعنت و عذاب و بلا و غضب مباد
این پا وسر برهنه گروه پلید را          غیر از کفن بر آن تن تیره سرد مباد!
هرگز به غیر دزد و سیه روی ونابکار    بر این قبیله نام ونشان و لقب مباد!
بر دست و پا و گردن و تن این گروه را   الا که بند سلسله و تیغ و تب مباد
هرگز به غیر خون پلید عرب روان       از دجله و فرات به شط العرب مباد! 
وانکو به امر اجنبیان شد امیرشان         جز بَعد مرگ، نام وی اندر خطب مباد
تنها همین عراق نه، هرجا عربکده       مصر وحجاز و تونس و نجد وحلب مباد!

 "سید محمود فرخ خراسانی" 


دانلود کتاب توپ مرواری



اگر باورتان نمی شود بروید از آنهایی که دو سه خشتک از من و شما بیشتر جر داده اند بپرسید. گیرم که دوره برو بروی توپ مرواری را ندیده باشند. حتمن از پیرو پاتالهای خودشان شنیده اند. این دیگر چیزی نیست که من بخواهم از تو لنگم در بیاورد. عالم و آدم می دانند که در زمان شاه شهید، توپ مرواری، توی میدان ارگ، شق ورق روی قنداقه اش سوار بود. بر و بر نگاه می کرد. بالای سرش دهل و نقاره می زدند. هر سال شب چهار شنبه سوری دورش غلغله شام می شد. تا چشم کار می کرد مخدرات یائسه ، بیوه های نروک ورچروکیده، دختهای تازه شاش کف کرده، ترشیده های حشری یا نابالغ های دم بخت، از دور و نزدیک هجوم می آوردند و دور این توپ طواف می کردند. بطوریکه جا نبود سوزن بیندازی. آن وقت آن هایی که بختشان یاری می کرد، سوار لوله توپ میشدند و یا از زیرش در می رفتند یا این که دخیلی به قنداقه و چرخش می بستند. یا اقلن یک جای تنشان را به آن می مالیدند. بخورد نداشت که تا سال دیگر به مرادشان می رسیدند.زنهای ناامید، امیدوار می شدند. ترشیده ها ترگل و ورگل می شدند. خانه بابا مانده ها به خانه شوهرمی رفتند. زنهای نروک، دو سه تا بچچه دوقلو از سروکولشان بالا می رفت و بچچه هایشان هی بهانه می گرفتند که: ننه جون من نون می خوام. قراول نگهبان توپ هم تا سال دیگر نانش توی روغن بود. دو تا چشم داشت دوتای دیگر هم قرض می کرد و توپ را می پایید که مبادا خاله شلخته ها بلندش بکنند و تا دنیا دنیاست آن را وسیله بخت گشایی خودشان قرار دهند.

No comments: