ارابــــــه شیـطون (ابوالقاسم پاینده)

مانند صاعقه ناگهانی بود ، چون باد وبرق آمد و رفت . تا من برسم رفته بود . همان ارابه شیطون لعنتی که تنگ غروب ، از کوچه پشت قدمگاه سر در آورد و از بازار گذشت و براه کَروَن رفت . شوم بود ، بلای خدا بود و در شهرک ما جنجال کرد .
آنها که دیده بودند ، قصه سر کردند . چانه ها گرم شده بود . حادثه کمیاب و دیدنی بود . دیده ها پیمبر ندیده ها شدند .، هیکلش گنده بود ، رنگش سیاه بود ، عینا ذغال . روی چهار غربال کلفت و سیاه میلغزید ، یکی هم به پشتش بسته بود . جلوش هزار سوراخ داشت ، از میان سوراخهای ریز و درشت صدای جیغ در آمد .، مثل کوکومه اما کلفت و پر زور ، بازار را پر کرد ، قیامت شد . آدم میترسید ، از عقب دود کرد . بعد پت پت کرد ، صدای جق جق داد و ایستاد .
مردم دویدند ، به دور لـندهـــور جمع شدند .، بچه ها دروشیشه و غربال ها را دستمالی میکردند . پچ و پچ افتاد که این دیگه چیه؟ و ناگهان اسم " ارابه شیطون " به زبانها افتاد و چون آتش تند در خرمن خشک ، درجانها دوید و مغزهای کودن که چون دیوار روغن زده کلمات ساده را با هزار تکرار نمی گرفت ، کلمه تازه را چنان روشن و ثابت میدید که گویی یادگار هزار ساله بود . کسی ندانست کلمه از کجا آمد . چون قطره باران از افقهای ناشناس افتاده بود ، در یک لحظه جان گرفت ،گوشها را پر کرد،میخ مغزها شد،زندگی جاوید یافت.
همه حیران بودند ، چیز به آن گندگی چطور بی اسب و قاطر و آدم راه میرفت؟جو میخورد؟ علف میخورد؟علف و کاه؟یا مثل سگ استخوان و گوشت؟وچقدر میخورد؟ لابد پنجاه من، صدمن، هزارمن،هشتادهزارمن،خدامن! به قدر یک دنیا! دو برابر شتر بود ، اما پت و پهن.
چون وزغ حامله روی زمین غلت میزد . شکمش باز بود و آدمها توی آن لول میزدند . چند تا بودند، سه تا؟چهارتا؟ خیلی بودند،مثل سگ هفت هشت تا بچه تو شکمش بود . یک سبیلوی پاپاخ به سر،غربال کوچک را گرفته بود. غربال،پشت شیشه جلو بود، سیاه بود، به میله آهنی بسته بود، دو دستش را دو طرفش گرفته بود، و به اینور و آنور میگردانید. وقتی ایستاد ولش کرد،دیگر جیغ نزد،دیگر دود نداد،شیطان آرام شده بود .

چه زود راز ارابه کشف شد! ملای حکاک با چشمان زیل از پشت عینک به آن خیره شده بود. چون هاتف دلف غیب میگفت. بگفته او شیطان بود که ارابه را میبرد.همانجا،زیر سرپوش آهنین،روبروی شیشه جلو، یک شیطان گنده خوابیده بود، با سم باریک و دم کلفت و چشمان آتشی و کلاه ترمه منگوله دار و قبای سرخ خونی و شال مسقطی و کلیجه پشم خراسان و زلف قجری و ارسی قندره که صدای جق جق میداد .
سبیلو سرپوش را بلند کرد، یک سیخ از آن تو در آورد و نگاه کرد، بعد سرپوش را انداخت که تق قی صدا داد . آب خواست، خان پرکونی دوید، سطل اوسا غدیر حلبی ساز را گرفت، از جوی بالای شارا پر کرد. سبیلو قیف خواست، اوسا غدیر دوید و یک قیف بزرگ آورد .
جلو ارابه ، لب سرپوش انگشت انداخت و پیچید، سوراخ وا شد، بخار بیرون زد ، قل قل در آمد ، شیطان بود که میغرید. حیوونی از بس دویده بود عرق کرده بود، داشت خستگی در میکرد. قیف را از همان جلو توی شکم ارابه فرو کرد و آب ریخت . همه سطل را ریخت . قل قل افتاد، شیطان سیراب شد.قیف را بر داشت و سوراخ را بست . شیطان خاموش شد.
بعد پشت ارابه رفت . همانجا پهلوی غربال عقبی یکجا را وا کرد و بعد جلو رفت ویک دله حلبی از توی ارابه در آورد. مردم را پس زد. سیگارش را انداخت زمین و لگد کرد. گفت کسی کبریت نزند. سر دله را پیچاند و توی شکم ارابه سرازیر کرد. مش غولوم کالامال از همه جلوتر بود،دیده بود که چیزی سفید و زلال مثل اشگ چشم،برنگ عرق دو آتیشه ناب، از دله توی شکم ارابه میریخت .
حتما عرق بود،بوی تندی داشت،شیطان تشنه،آب خورده بود،حالا عرق میخواست تا لول شود و جیغ بزند و دود کندو بدود. هی بدود و تا آنسر دنیا،نزدیک کوه قاف ،برود.
No comments:
Post a Comment