Featured post

Sunday, 5 January 2014

ارابــــــه شیـطون (قسمت سوم)


ارابــــــه شیـطون (ابوالقاسم پاینده)

از گوشه دیگر بانگ برخاست که ملای بی دین ! برو پول نماز و روزه را بالا بکش و مرده های بی نماز را در قبر و قیامت منتظر بگذار . برو حاجی کویتی که مظلمه هزار سال نماز و روزه نکرده و پنجاه حج نرفته را بگردن داری . برو هیزم جهنم ، کوله مرجون ، عصاکش شیطون، بیشرم ، خمره کثافت .
از هر طرف بانگی برآمد ، مجلس بهم خورد و مل ممد بناچار از منبر فرود آمد و با صدای بلند شیطان را لعنت کرد ارابه اش بندگان خدا را بجان هم انداخته است . روز بعد همه جا چـو  افتادکه جمعه شب بچه شیطانهای رقاص در مسجد بالا ، صف نماز را بهم ریخته اند. شبهای بعد مسجد ملا شلوغتر شد ، مردم کنجکاو  امید داشتند ، رقص تماشایی بچه شیطانها را ببینند .




وابستگان کارتل نماز و روزه و حج ، یعنی بیشتر ملایان شهرک ما ، دوستان و هواداران  مل ممد، اوتول را خلاف حرمت قرآن میدانستند . میرمم ولی طلبه " منظومه خوان"  معروف به " هیولا صورتی" که کله اش بوی فلسفه گرفته بود و رفتارش بنظر مقدسان مشکوک مینمود،در راه جهنم میرفت و تجارت نماز را خلاف منطق ارسطو  می دانست،از جمع جدا بود،میگفت: " تحریف قرآن گناهست،اوتول مبین در قرآن نیست. یکجا عتل هست و جای دیگر مبین ، پس اوتول مبین در قرآن نیست . کار خدا بازیچه نیست . آسمان و زمین بکلمات قرآن آویخته است . اگر خدا میخواست نگویند "اتول مبین" عتل و مبین را پهلوی هم میگذاشت. خدا که عاجز نبود " و بدنبال آن میافزود: "وای از علمای بد که دین خدا را وارونه میکنند ، نه سواد دارند نه انصاف."
بمرور ایام ، چند طلبه نورسیده مشکوک الحال که عمامه کوچک و ریش کوتاه داشتند و عنکبوت فلسفه در مغزشان لانه داشت با  میزمم ولی   همصدا شدند. قضیه بالا گرفت، کار بجاهای باریک رسید، جوجه  طلبه های پرمدعا بر ضد ملاهای ریشه دار ریش بلند که عمامه قطورشان از بیست و سی ذرع چلوار سفید پیچیده میشد، سر برداشته بودند . خطر بود که از صف آرایی یاران  "اتول مبین"  و طرفداران  "اربه شیطون"  جنگ حیدری نعمتی بپا شود. ملای مرثیه خوان که بوقت تاخیر روضه خوان، پامنبری میشد و با صدای حزین، دوازده بند محتشم را میخواند و دوازده شای میگرفت، می خواست دریدگی را رفو کند و  "اتول مبینی ها" را با  "ارابه شیطونیها"  آشتی دهد، راه حل خوبی پیدا کرده بود . می گفت: "در کار خدا محتاط باید بود که خطرعظیم دارد. نگید "عتل مبین" که در قرآن هست بگید "هتل مبیر" و به شیطون لعنت کنید که با این ارابه نکبتی میان مسلمانان اختلاف انداخت."
جدال "عتل" و "اوتول" و "مبیر" و "مبین" چون گفتگوی لاهوت و ناسوت کشیشان ایاصوفیه درگیر بود، اما ارابه شیطون، بلای بزرگ زمانه ، براه خود می رفت. اتول بنزیل خوار دودساز ، که پیکر فولادیش لانه شیطان بود، فارغ از "چون و چرا" و جنجال کلمات، جاده ها را می کوبید، زندگی ها را زیر می گرفت، دیوارها را می ریخت، جمع ها را می پراکند، پیشاهنگ آخرالزمان بود.


قبرستان قدیمی نجف آباد که در قدمگاه شهر قرار داشته است


یک روز ارابه بزرگ آمد. اتفاق خوشی بود که از دست پدرم گریختم. میخواست مرا در باغ به بیگاری بگیرد، یادم نیست بچه بهانه آهنگ خانه کردم، بموقع رسیدم، تماشای مفتی کردم. اندازه یک اتاق بود، بلندتر و درازتر، پر از آدمهای جوراجور. در خم کوچه، پشت عمارت قدمگاه که چهار قرن پیش ، امام اول در خواب از آنجا گذشته بود، گیرافتاده بود. یک سو جوی آب بود و چند چنار کهنسال،یادگار قرون، و سوی دیگر دیوار استوار گلی که بی اعتنا به تغییرات زمانه، سه قرن و بیشتر سر پا مانده بود. اتاق رهوار، ارابه ارابه ها ، ارابه شیطون بزرگ، در آن میان از نفس افتاده بود.شیطان بنزیل خوار، پرتب و تاب و نیرومند و دودبیز و قلقل زن ، چون مگس محتضر در دام دیوار و درختان کهنسال زبون مانده بود.
کدخدا رسید، کلنگ آورده بودند که دیوار را بشکافند، غوغا در جمع افتاد که بدیوار قدمگاه دست نزنید که زمین میلرزد و آسمان میقرمبد . مگر دیواری کوتاهتر از دیوار امام پیدا نکرده اید. ملای لسانی (لسان الواعظین سابق) که پشمهای سفید سینه اش از یخه باز نمایان بود،شعار می داد و بشیطان پرست لعنت می کرد. چاره نبود، از دیوار چشم پوشیدند و اره آوردند تا چنار را ببرند و باز پچ وپچ شد که چنار سیصد ساله نظر کرده را نبرید.
آدمهای عجیب و ندیده از دل ارابه بیرون ریخت. ریششان تراشیده بود. تنبانها تنگ بود،تنبان نبود،شلوار بود،شلوارهاشان مثل زیر شلیته زنها تنگ بود،با قبای کوتاه بالاتر از زانو. قبا نبود ، کت بود،اینرا بعد دانستم. در دنیای آنروز من جز قبای بلند و ریش شانه زده که انتظار داشتم در سالهای بعد داشته باشم، چیزی نبود.یک زن هم مراهشان بود که روبنده نداشت، آسوده و بیخیال بلند می خندید. عرق کردم، تنم لرزید،باران گناه می بارید، کفه ارابه شیطون می چربید.
هرگز آنهمه ریش تراشیده یکجا ندیده بودم. رسم نامکتوب شهرک ما چون خط سنگی استوار بود. بیریش ، ناسزایی شرم آور بود. قانون ابدی روزگاران بود که ریش سکه مرد است. موی ریش را بجای نوشته، گرو پول می ادند و هرگز کسی در قبال این سند معتبر، جر نزد. یکبار بدستور خان ستمگر اصغر آباد، ریش فلک زده ای را که بطمع او تن نداده بود تراشیده بودند  او چند ماه خانه نشین شد تا ریشش بروید و بلند شود و عاقبت از غم این ننگ دق کرد. یکیشان چیز مسخره ای بتن داشت، عبا بود، اما آستین نداشت، بالا تنگ و پایین گشاد و پرچین. یکی گفت: "شنله" . ملای لسانی فریاد زد : "شنل چیه، شلیته س ، زنها بپا می کنند، یارو تنش کرده س. خدا رحم کند، علامت ظهور دجاله س. ملای ریزی میگه آخرالزمان مردها لباس زن بتن می کنند."
چنار کهن اره نشد. دیوار گلی کلنگ نخورد و ارابه شیطون پس پسکی، از همان راه که آمده بود برگشت و کوچه تنگ پیچدار که بگفته میزمم ولی  باغوحشی، از طرف خدا مامور بود از دست اندازی شیطان پرستان به شهرک ما جلوگیری کند، از بوته امتحان سرافراز در آمد. به ارابه شیطون و نامردان ریش تراش شیطان پرست و زن رونگیر بی اعتنا به نامحرم، دهن کجی کرده بود، با موج زمانه پنجه انداخته بود، عرابه شیطون بزرگ را راه نداده بود .
شیطان مغلوب نشد، از صندوق شعبده شیطان پرستان، نقش دیگر در آمد. چند هفته بعد ارابه شیطون های لاری پیدا شد که از ارابه بابا شیطون کوچکتر بود و باریکتر. مثل قفس بود، رشته های کلفت آهنی بدورش بود. گفتند: دو روزه بمشهد می رسد. خیلی ها رفتند. یکی بیست و دو قران داده بودند. پانزده روز بعد برگشتند ؛ مشهدی شده بودند. با همان لاری قفسی آمدند، اما خیلی ها رسم سفر با خر و قاطر را نگهداشتند می گفتند: ثوابش بیشتره.


کاروانسرای حاج حیدر جانی نجف آباد

همیشه زوار مشهد و کربللا از بیرون شهرک با چاووش میآمدند؛ پیشوازیان صلوات میفرستادند و زوار در آن هیاهو، جلالی داشت، خودی می گرفت، امتیازی پیدا کرده بود ،محور حادثه ای شده بود؛ از لجه بی نام و نشانی در آمده بود ! وقت رفتن از شوق سفر بی دردسر و سواری اوتل، کس در اندیشه رسوم نبود. سر محله نزدیک چهارسو، توی قفس چپیدند. جا کم بود. شاگرد شوفول گفت: " صمیمی بی شی نید" بهم چسبیدند، روی زانوی هم نشستند. در قفسی بسته نمیشد، شوفول می گفت: " در راه جابجا میشید ، امام کمک میکنه جا وا میشه" ملای لسانی فریاد زد: به تنگنای قبر دچار نشی صلوات بلند ختم کن. بدرقه چیها صلوات فرستادند، ارابه شیطون بوق زد ، و در توفان خاک گم شد.
وقت برگشتن، کوچه ها را آب پاشیده بودند. هتل مبیر آمد، زوار پیاده شدند و بخانه هاشان رفتند. آنجا یادشان آمده بود که چاووش نداشته اند و رسم محترم و مطبوع کهن را بهم زده اند. خیلی ها نزدیک سحر تا نیم فرسخی  رفته بودند، تا همراه چاووش بخانه برگردند و رسم قرون را از دست اندازی ارابه شیطون حفظ کنند.
آنها که بیست و دو قران نداشته بودند که با لاری سیمدارقفسی سفر کنند و آنها که سالهای پیش سه ماه و بیشتر در راه مشهد خاک وطن خورده بودند، فغان سر کردند که ای بابا! این زیارت قلابی و آبکی چه ثمر داشت! ندید بدید های بدبخت! خدا و پیغمبر گفته یکماه برو و یکماه برگرد و یکماه در آستانه حضرت رضا بمان و حرم را زیارت کن و ضریح را ببوس و استخوان سبک کن و راه بهشت را بکوب تا فرشته  حساب طومار گناهانت را بشورد و آمرزیده شوی.  تا بوده چنین بوده، اجداد ما با خر و قاطر و کجاوه و پالکی رفته اند و برگشته اند و یک وجب خاک راه به سروبر داشته اند. حالا قرتیهای بی اعتقاد، بازیچه شیطان شده اند، زیارت چپری کرده اند. بی قابلیت ها مگر سراشپختر میبرده اند. مگر ترکمن بکرتشان بوده! نعوذبالله امام را دست انداخته اند، بآستانه مقدس رضا بی اعتنائی کرده اند، نرفته برگشته اند، پشت به امام کرده اند. چه رفتنی چه آمدنی،اینهم شد زیارت! 
مش ممد حسن چاروادار  که هر سال کجاوه می بست و زوار میبرد و برای یک جفت مسافر یک نوت پنج تومنی سبز بانک شاهی، می گرفت، پیشتاز غوغا بود، ملازم مسجد شده بود و آخوند ملا رضا بهم دردی او و چند  مرید دیگر که سال پیش ، محض رضای خدا و رونق قافله ،خرج زیارتش را داده بودند از ثواب رنج و تعب در راه زیارت حکایتها داشت.  از قول پیغمبر می گفت: "شاه عباس مغفور پیاده به مشهد رفت، مگر نمی دانست که با ارابه سیمی هم  می شود به مشهد رفت، نه مومنان ، بخاطر ثواب خدا اینهمه زحمت کشید. نور از قبرش ببارد که شاه عادل عاقلی بود."  از ملا احمد اردبیلی قصه می گفت که غبار راه خراسان را در کیسه ابریشمین کرده بود که در کفنش بگذارند. گفته بود می خواهم روز محشر با این غبار مقدس آتش جهنم را خاموش کنم. مستعمان بلند گریستند، فریاد چاروادار محروم از همه رساتر بود، بنیاد کسب و کارش در گذرگاه سیل زمانه برشنهای نرم بود. سال پیش حتی یکبار کجاوه نبسته بود، ارابه شیطون فرنگی ، بازار کجاوه وطنی را کساد کرده بود و کسی بسفر سه ماهه زیارت که می باید وصیت کرد و رفت، راغب نبود. محور آرزوهای درازش آن قاطر تنومند، لاغر شده بود، داشت میمرد،جو نداشت. حاجی بنکدار نسیه نمیداد. پنجاه من جو بوعده خرمنی که نداشت بدو برابر قیمت گرفته بود و معلوم نبود از کجا خواهد داد. دیگر اعتبار نداشت، کفگیر بته دیگ خورده بود. دو قاطر کوچکتر را چند ماه پیش به نیمه بها فروخت و پولش را نفله کرد. آه در بساط نداشت. لب پرتگاه افلاس بود. هیولای گرسنگی را نزدیک میدید. از سوز دل می گریست، جانش بصورت اشک از دیده می ریخت!
تنها او در ورطه نیفتاده بود، کجاوه بند و آهنگر و پالاندوز و کاروانسرادار و دلال و بدتر از همه چاووش و سالار قافله در خطر بودند. فقر و نداری با قدمهای استوار ، البته نه با سرعت اوتول، پیش میآمد و دیر یا زود می رسید.رضا قلی، ملای دوره گرد که وقت خرمن چرچری داشت گفته بود: "ارابه شیطون را فرنگیها ساختند تا مسلمانان را گدا کنند و بیضه اسلام نابود شود. هزار سال تمام شیطان بهردری زد که ریشه اسلام را بکند و مردم را جهنمی کند اما نشد، رفت و با فرنگیها دست بهم داد و ارابه شیطون را که از ظلمات آورده بود داد تا از روی آن بسازند و در مدت دو سال اینهمه گدا ساخت. ارابه شیطون بلای خداست، خدا میداند این فرنگیهای بیدین ... نشور سال دیگر به تلقین شیطان لعین چه چیزهای دیگر بسازند و خون مسلمانان را بشیشه کنند."

No comments: