Featured post

Sunday, 5 January 2014

ارابــــــه شیـطون (قسمت چهارم)

ارابــــــه شیـطون (ابوالقاسم پاینده)

دامنه خطر بازهم وسیعتر شد، عرابه شیطون باری راه افتاد. آنها که دیده بودند می گفتند:"یک لندهور حسابیه، مثل یک پاره کوه، بزرگتر از آخور رخش رستم ، هزار من بار می برد، بقدر پنجاه خر گردن کلفت. روزی چهل فرسخ می دود، هشت برابر خر تندرو ! "
عزای خرکچیها بود، بازار خر از رونق افتاد . نذر و نیازها کردند که بلای ارابه شیطون بگردد. ملای فالگیر پنج نوت پنج تومنی گرفت و بر صفحه مسی طلسم هزار خانه ساخت که می گفت اختراع حضرت سلیمان پیغمبره، اسم ارابه شیطون را بحساب ابجد بر آن نوشت و هنگام اوج زحل بطالع سنبله در آتش چوب قیچ انداخت که با روغن کندر می سوخت. می گفت: "هر جا اوتول هست آتش می گیرد." اما نگرفت. یک قوچ بزرگ نذر قدمگاه کردند با صدو شصت شمع بزرگ مومی که چهل شب جمعه بر چهار گوشه ضریح روشن کنند. چهل و یک شمع گچی نذر چهل و یک منبر کردند و چهل کبوتر سفید برای چهل دختران شهید جوزان، که پس از ادای حاجت آنجا رها کنند .                




دریغا که اثر نذر و طلسم و دعا رفته بود . ارابه شیطون باری ، بی اعتنا به طلسم مجرب سلیمان از همیشه تندتر می رفت و خوراک هزار خر بی علیق مانده را بشکل بنزیل می بلعید و دود می کرد. ملای فالگیر دمغ بود. ملای حکاک گفته بود: "فرنگی زرنگ به تعلیم شیطان لعین طلسم دانیال پیغمبر را با حروف انگلیسی به ارابه شیطون بسته و دعای عربی در آن اثر ندارد."


ملای محزونی الفبای انگلیسی را مشق می کرد، به او متوسل شدند تا دعای انگلیسی بنویسند و اثر طلسم دانیال را ببرد. و او گفته بود: "ای وای، دعای مقدس و انگلیسی نجس! خدا نکند! " ارابه شیطون چون یاجوج و ماجوج آخر الزمان از سد سکندر زمانه گذشته بود و چون ملخ دریایی روی دنیا ریخته بود. بوق میزد و دود می کرد و می رفت و می رفت و  بقاطر و کجاوه بند و خرکچیان مضطرب اعتنا نداشت .


یاجوج و ماجوج


خرکچیهای وحشت زده بار دیگر سبیل ملای فالگیر را چرب کردند که چله نشست تا خورشید را تسخیر کند. اگر ورد اثر می کرد و نیر اعظم بندای فالگیر پیر جواب میداد میتوانست در یک لحظه از اوج آسمانها همه ارابه شیطونهای ینگه دنیا و جابلقا و جابلسا را بآتش بکشد و خرکچی ها را از خطر گرسنگی و بیکاری برهاند، اما دریغ، فالگیر پیر در این رشته نو آموز بود . فراموش کرده بود که ماه را رنجه نکند. بخلاف دستور ناموس اکبر ، نسخه دقیق و بی خطای افسار کردن خورشید، در تمام ایام چله به پیشگاه آفتاب لابه کرده بود و از ستاره بزرگ شب، در دانه مهر، غافل مانده بود. "همدم بزم شعرا" شبانگاه که در بستر دلبر روز میخفت در لحظات دقیق از او قول گرفته بود که ملای ریشو را ادب کند. توطئه آسمانی اثر فوری داشت، چله بسر نرسیده بود که فالگیر فلج شد، چانه اش می لرزید ، نیم تنش لمس بود، خورشید سزای خیره سریهای او را داده بود .
دیگر امیدی نبود، دوران انقراض خر چهارپا میرسید. ملای واعظ می گفت: "ارابه شیطون همان دجال آخرالزمونه که شهرها را خراب میکنه." ملارضا که دخترش را عقد کرده بود و برای کمبود جهیز پول نداشت ، هیجده تومن از مش یعقوب خرکچی طلبکار بود که نمیداد، نداشت که بدهد. می گفت: "مو بکف دستم نیست،المفلس فی امان الله . بیا خرم را ببر!" داماد آینده که لقمه چربتری زیر سر داشت دخترش را طلاق داد. دختر از غصه بیمار شد و عاقبت یک شب از خانه گریخت، چند ماه بعد خبرش را از جاهای بد آوردند، پدر زیر بار ننگ له شد و سه ماه بعد بگور رفت.

حسن آقا کاروانسرادار ورشکست شد. سرمایه اش پیش خرکچیها بود. غول ربا ، خانه اش را برد، فرش و گلیمش حراج شد ، یکشب رفت و بر نگشت ، زنش بگدایی افتاد، دخترش از خناق مرد، پسر کوچکش به چاه افتاد و بهمت مسلمانان پاک اعتقاد که همیشه پس از مرگ محتاجان به کمک می رسند ، گور و کفنی پیدا کرد و رفت تا در پیشگاه عدالت خدا از جور ارابه شیطون شکایت کند. پسر بزرگش سبوی حریفان قهوه خانه شد و سه سال بعد خودش را در آبادان مقابل حفیظ دیده بودند، کولی شده بود . سال بعد خبر مرگش آمد. سر خیابان احمدآباد ، زیر اوتول رفته بود، ارابه شوم تا اقصای جنوب بدنبال او رفته بود. یک گور نمناک در قبرستان کفیشه نصیبش شد. زنش دیوانه شد، پیراهنش را بچوبی آویخته بود و در کوچه ها میگشت و فریاد می زد: "خدایا ارابه شیطون از جون من چی می خواد؟"
بروبچه ها بغیرت آمدند، گفتند با ارابه شیطون جنگ می کنیم. یک روز ، سینه بازار یک ارابه شیطون شیشه دار را  سنگباران کردند، خان  پرکونی پیشتاز اوباش محله، علمدار معرکه بود. شیشه ها را شکستند، از پیشانی شوفول خون راه افتاد و بعد، شکم ارابه را با تبر دریدند و آتش زدند و چون فاتحان دژ پرت آرتور گردن گرفتند و هورا کشیدند. خان پیکار جو چون اسفندیار رویین تن در بازار جولان می داد که بابای شیطون را درآوردیم!
سه روز بعد یک امنیه آبی پوش پروپا پیچیده سوار بر دوچرخه آمد و خان و شش دستیار او را همراه برد. تا سه هفته خبرشان نیامد ، میگفتند توی دو ساقخونه زنجیرشان کرده اند و شبها آب جوش و ساچمه و باروت بخوردشان میدهند و روزها تخم مرغ داغ و زرنیخ اماله میکنند، سمبه ارابه شیطون پرزور بود.
نفسها حبس شده بود . تبلیغات بر ضد ارابه شیطون سستی گرفت. موج پس رفت ، اینجا و آنجا پچ و پچ بود که بله بدک هم نیست، زحمت بندگان خدا را کم میکند. چقدر خر بیاریم تا هزار من بار ببرد! چقدر در راه بیفتیم و وخیزیم تا ضریح مقدس را ببینیم.
آخوند محله ما بصف شیطان گراییده بود. میگفت: "شیطان خبیث کاری نکرده ، لابد ارابه شیطون را ساخته تا خدا گناهانش را ببخشد. همین دوساله زوار چند برابر شده و چه ثوابها کرده اند، فرشتگان جهنم بیکار خواهند ماند."  مردم بدزبان که همیشه برای کار خیر بندگان خدا محمل بد میتراشند اینجا و آنجا بکنایه میگفتند که آخوند در خانه داود شوفول سور چربی خورده و همین ماه با چند ملای دیگر برای بار سوم حضرت رضا را زیارت میکنند .
گفتگو بود که رضا حمله دار زوار خانه خدا را با ارابه سیمی بمکه میبرد. حج ممدحسن چاقوساز که راه حج را ششماهه رفته بود میگفت: "بابا،استغفرالله،حاجی قفسی مثل چیت ژاپنیه، مکه را باید ششماهه رفت. حج قلابی مقبول خدا نیست." اما مشتری ارابه سیمی کم نبود.
مل مم تقی پا بریده که همه میدانستند از سه سال پیش بیست و دو تومن به حمله دار زرنگ دادنیست سر منبر گفته بود: "مومنان! بازیچه خیالات نشید، در خبر هست که مقارن ظهور ، فاصله ها از میان میره و شهرها بهم نزدیک میشه . ارابه شیطون این کار را کرده ؛  از اینجا تا مکه ششماه راه بود ؛ اما ارابه شیطون ده روزه میره ، شما چه میدانید شاید خدا همه گناهان شیطان را ببخشد که با ارابه اش مقدمات ظهور را فراهم میکند."
هنوز مل مم تقی روی منبر بود که خبر آمد که نزدیک قلعه شاه ، مم رضا ، پسر بیست ساله و نان بیارش ، زیر ارابه شیطون رفته و گوشت و پوست و خونش با خاک راه در آمیخته است. بلیه گرانتر از تحمل او بود ، زبانش بند آمد ، مدتی بیحرکت مانده بود و تا زنده بود زبان نگشود. تا روزهای آخر وقتی اسم ارابه شیطون میشنید قطره اشکی از گوشه چشمش میلغزید و میان ریش جو گندمیش که چینهای صورت زرد و استخوانی را پوشانیده بود فرومیرفت. سال بعد مرد و زنش خانه را به سید حالتی فروخت تا برای ارابه شیطونهای طاق و جفت، طویله بسازد، طویله نبود گالاج بود، بعضی هم می گفتند قالاج ! زبان آدم که نبود، کلمه شیطان بود . از آن ببعد چه خانه ها که ویران شد تا بجای آن قالاج بسازند! و ارابه شیطون چون بچه شیطانهای شرور هر روز بیشتر میشوند، بنزیل میخورد، دود میکند و آدم ها را ، خانه ها را و زندگی ها را زیر میگیرد و بهم چشمی دستگاه دود فروش سیگارساز ، در کوچه و بازار و دشت و بیابان دود رایگان بحلق مردم میکند تا سوگند شیطان محقق شود .

از کتاب ظلمات عدالت
ابوالقاسم پاینده            
(کورش .چنگ)

No comments: