ارابــــــه شیـطون (ابوالقاسم پاینده)
فردا و روزهای بعد ،دکه حکاک پیر، ارابه شناس بی بدل، خانه امید مردم مشتاق و محروم از زیارت ارابه بود که میخواستند حرمان چشم را از راه گوش جبران کنند.
حکاک ماهر نکته پرداز، از ارابه کمتر و از شیطان بیشتر خبر داشت: سروبر شیطان ارابه چون زمانه بوقلمون یکجور نمانده بود، یک جزگره درشت به شالش زده بود. زلفش از پشت کلاه ترمه منگوله دار بالا زده بود و چون زلفان علی اکبر تعزیه، ملوس و مامانی، پشت گردن ریخته بود. کلاه ترمه ، اطلس آبی شده بود و بجای منگوله، شرابه های گلابتون بدورش ریخته بود. بجای ارسی قندره سرخ، یک جفت ملکی نازک بپای سمدار شیطان کرده بود. میگفت: " شیطان باید بدود و ارابه را بکشد؛ با ملکی بهتر میشود دوید. "
زمانه بدی شده بود،جوانها پشم به کلاه حکاک پیر نمیدیدند، حنایش رنگ نداشت.
میزمم رضا عریضه نویس، همسایه دکه حکاک، چون سنگ سنگ شکن، میان حرفش دوید و صفای نقالی را تیره کرد. گفت:" آ ملا ! کور خواندی . خیال کردی، تو همه دنیا یک ارابه شیطون هست! اینجا هست،بغداد هم هست . من خودم دیده ام . توی این ارابه یک بچه شیطون کوچولوی مفنگی بود که نه سم داشت ونه دم، نه شال ابریشمی و باد و بروت. شیطون صدمیلیون بچه دارد، دنیا پر از شیطونه. مادر بچه شیطونها شبی صدتا میــزاد. خانه شیطون از صحرای چاله سیاه بزرگتره، اما جای سوزن انداز نیست. شیطون بزرگ ارابه نمیکشد، آن بالا نزدیک آسمون چهارم روی تخت آتشی نشسته چماق طلابدست دارد و دنیا را میـــپاد تا بچه شیطان ها سر کارشان حاضر باشند و مردم را از یاد خدا غافل کنند، تا جهنم خالی نمونه و بهشت شلوغ نشه!"
میزمم رضا از سال پیش که رفته بود کربلا ، آکبلا میزرضا شده بود و قیمت عریضه را بالا برده بود؛کمتر از پنجشای نمیگرفت . خودش میگفت بغداد هم رفته و لابد راست میگفت . از بغداد هارون الرشید و جعفر برمکی قصه ها داشت . خار چشم ملای حکاک بود ، بازار او با حضور میرزا رونق نداشت . عینکش را پاک کرد و با دستمال،نم چشمش را گرفت، لبخند عبوسی زد و گفت: " آکبلای،شیطون همه جا هست این جا هست ،بغدادم هست،پتل پورتم هست،تهرونم هست،ینگه دنیا هم هست، یک شیطون برا همه دنیا بسه . مگر شیطون نبود که بابا آدم را از بهشت بیرون کرد و حوا را بزحمت زاییدن انداخت و ترا بعریضه نویسی واداشت که تا نانی بخانه ببری تا مادر بچه ها شب پشت بهت نکند و به خمیازه نیفتی."
نفس حکاک گرفت ، بزور خندید و دندانهای دراز زردش پیدا شد .
ارابه شیطون بی رقیب نماند ، اوتول مبین هم طرفدارانی داشت . اوسای گورکن نود ساله که با قد خمیده و چشم نم نمی و ابروهای برفی و صورتی چون خیکوله خالی پر چین و چروک ، سه نسل پیاپی را بگور کرده بود و هنوز روی گورها می پلکید و به همکار باوفای خود عزرائیل دهن کجی میکرد و آن سالهای دور وقتی به گفته خودش موی سیاه و قد رعنا داشته بود ، از اسلامبول دور گذشته بود در گفتگوی میرزا و ملا دوید . در باره حادثه حیرت زا یعنی دویدن ارابه بی اسب و آدم،از خمره اندیشه فلسفه ساز ،کلید راز جهان، نقش دیگر برآورد. گفت: " ای بابا ارابه شیطون چیه ، اینا حرف مفته،شیطون ارابه نداره،این اوتول مبینه، کار فرنگیه،فرنگی لامصب گاتوری نجس که بجای بی ادبی آب نمیبره ، ریش میتراشه ، مثل آب عرق میخورد ، شلوار تنگ بپا میکنه، بدعا و روزه و نماز وختم و مناجات اعتقاد نداره ، بجای حرف معقول، ترکی بلغور میکنه و سبیلاش مثل خنجر تیزه ، اوسای صد هزار شیطونه . شیطون با همه اهن و تلپ ، پیش فرنگی لنگ انداخته .
" بله آملا،کجای کاری،اتول از فولاته و لاستیک، حیوون آتشیه،آب میخوره و بنزیل فرد اعلا ، آب و بنزیل هم مخلوط میشه و ارابه رو آتـیش میکنه . مگه ندیدی دود میکرد،دودش از بنزیله،قلقلش هم از آبه ، دود بنزیل و قلقل آب افلاطونو از کوره بدر میکنه . صد برابر نون و گوشت و کاه و جو قوت داره ، اوتول با بنزیل و آب میگرده. آب و بنزیلو میریزند تو موتول آنوقت میشه اوتول. صدراعظم روم یکی داشت،بوق میزد،دود میکرد و میدوید . ساعتی دو فرسق میرفت،از خر تندتر. شیطون با اوتول چیکار داره ، شیطون که اوتول چی نیست ، میره خونه تنگ دل مامان جونش می شینه و بریش احمق میخنده و هی تریاک دود میکنه. "
ملای حکاک ، این گوشه را زیر سبیل در کرد و دم نزد . بوی تریاک از دکه اش بلند بود ، توی پستو منقلش را آتش کرده بود،صدای جرقه ها را میشنیدیم .
اوتول مبین جلوه دیگری داشت، باب جوانها بود .
آق جمال قالیباف از مدیر دبستان شنیده بود که البته اوتول از ارابه شیطون بهتره،خرافات و موهومات تا کی؟ شیطون پیر شده و بکار آدمها کار نداره، آدمهای دوپا ،دست شیطونو از پشت بسته اند.
بورس اوتول بال بود. ارابه شیطون نشان اوهام داشت و آنها که سری و کلاهی داشتند اوتول مبین را با آهنگ غلیظ ادا میکردند و دنباله مبین را میکشیدند و نفس میزدند و انگشت سبابه را توی ریششان فرو می بردند تا کلید معمای اوتول را پیدا کنند .
ولی راه هموار نبود ،باد مخالف میوزید. ملاممد مسئله گو ، پیشنماز محله بالا، پیر هفتاد و پنج ساله که سه زن عقدی و چهار صیغه را با سی و چهار پسر و دختر در یک خانه دو اتاقی جاداده بود و بیست و دو حج فروخته بود و بازار نماز و روزه را بدست داشت و از قرتیگریهای نو ظهور خانه برانداز بیزار بود ، شب جمعه که مسجد رونق بیشتر داشت، روی منبر پس از مقداری آسمون و ریسمون فریاد زد : " از غذب خدا بترسید،بازیچه شیطان نشید،نگید اوتول مبین ، عتل تو قرآن هست ، مبین هم هست ، کلام مقدس خدا را روی ارابه نجس فرنگی نگذارید.از آبله بترسید،از خناق بترسید،از زمین لرزه بترسید،از آتش جهنم بترسید ، از مرگ مفاجات بترسید،از مامور زبون نفهم دیوون بترسید. "
ملا رجب نجفی که سالها طلبه نجف بود و معلوم نبود کی و چه جور از باد کووه سر درآورده بود و از میمون و داروین و اکسیژن و اتمسفر،حرفهای سرگیجه زا داشت و زقیب امامت مسجد بود و در انتظار کودتای رقیق، روزمیشمرد حرفش را برید و فریاد زد : " مومن! حلال خدا را حرام نکن ، عتل قرآن عین دارد و اوتول فرنگی الف . اگر سواد داشتی میفهمیدی که فرنگی عین ندارد. عین هم مثل بهشت عنبر سرشت و قصر زمرد و خانه طلا و حوری و حوض هفتاد فرسقی کوثر و درخت طوبی و شراب طهور امتیازیست که خدای علی اعلی بمسلمانان داده تا فرنگی بدبخت از غصه دق کند. "
ملای روناسی ، پیر ریش حنایی ، تلقین خوان اموات و دلال نماز و روزه وحج و محلل حرفه ای، که چون سیستانی سعدی،بروز ره میزد و ربای نیم در نیم را برنگ معامله درست نقاشی میکرد و از ملای پیر خرف، کیسه فاب کثافتشون داشت و بکمک او پول حرامش را از شیر مادر حلالتر میکرد،بملارجب تاخت که آخوند باد کووه ی ! حرف باندازه دهانت،قرآن گفته عتل و ما حق نداریم به ارابه شیطون بگیم اوتول. برو شیخ قلابی اتمسخری،برو چس جن بخور تا شیکمت بترکه و با سبیلوهای باد کووه زقوم جهنم بخوری، نفست بگیره.
(بگذارید در پرانتز بگویم که در شهرک ما نماز و روزه و حج،چون پیاز و چغندر و هویج خرید و فروش میشد ،مسلمانان تنبل یا گرفتار که گاهی یا همیشه نماز نخوانده یا بدخوانده بودند،اگر مکنتی داشتند بهنگام مرگ بگفته خودشان دین خدا را ادا میکردند و ده سال و بیست سال و چندان که هوس میکردند پنجاه سال ، نماز و روزه می خریدند و آنها که کسب و کارشان ، نماز خواندن و روزه گرفتن برای بندگان تنبل و گرفتار و پولدار خدا بود ، البته با مزد خوب ، کم نبودند و فرشتگان حسابگر می باید در بانک نماز و روزه ، موجودی حساب ها را جابجا کنند و نماز حسن را بپای حسین بنویسند تا بروز قیامت از کمبود عبادت بزحمت نیفتد . حج را هم میشدخرید، پیران و بیماران پول میدادند و یکی را بمکه می فرستادند و حاجی میشدند و خدا چندان کریم و رئوف بود که طواف و قربان و قوف تقی را بجای نقی بپذیرد و ذمه او را بری کند.)
No comments:
Post a Comment